تبلیغات
بهترین شعرهای انتخابی من - مطالب دی 1393

بهترین شعرهای انتخابی من

زنی را می شناسم من

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست

زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
 
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان

زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است

زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
  هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد
نمی دانم؟
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد...
زنی را می شناسم من

فریبا شش بلوکی



[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 07:28 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری

کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟


چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنکه در حجابت دریای نور داری


من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟

برعکس چشمهایم چشمی صبور داری


از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما

کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟


در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

dibkytgx8z2u6sq7v3gw.jpg

از میان اشک ها خندیده می آید کسی
خواب بیداری ما را دیده می آید کسی

با ترنم با ترانه با سروش سبز آب
از گلوی بیشه خشکیده می آید کسی

مثل عطر تازه تک جنگل باران زده
در سلام بادها پیچیده می آید کسی

کهکشانی از پرستو در پناهش پرفشان
آسمان در آسمان کوچیده می آید کسی

خواب دیدم , خواب دیده در خیالی دیده اند
از شب ما روز را پرسیده می آید کسی

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن


گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم


گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا

حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

*علی اکبر لطیفیان*


[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

امام راه ظهور تو با گنه بستم

coxpneyjojbvrcek60tq.jpg
امام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسی به فكر شما نیست راست می گویم
دعا برای تو بازیست راست می گویم 

اگرچه شهر برای شما چراغان است 
برای كشتن تو نیزه هم فراوان است 

من از سرودن شعر ظهور می ترسم 
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم 

من از سیاهی شب های تار می گویم 
من از خزان شدن این بهار می گویم 

درون سینه ما عشق یخ زده آقا 
 تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا 

كسی كه با تو بماند به جانت آقا نیست 
 برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست


[ پنجشنبه 25 دی 1393 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم !


سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام ! هر قدر بی مهری کنی می ایستم


تا نگویی اشک های شمع از بی طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم


چون شکست آینه ، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم


زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم


 فاضل نظری 



[ چهارشنبه 24 دی 1393 ] [ 01:08 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است

عشقت مرا اسیر بیابان نوشته است

مجنون ترین صحابی دوران نوشته است

 

این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی ست

دست مرا برای گریبان نوشته است

 

از دست اختیار تو راه فرار نیست

این جبر را خدات به پامان نوشته است

 

مانند تو امیر، فقط یک نفر ،ولی

مانند من اسیر فراوان نوشته است

 

شکر خدا که نام مرا اعتبار تو

سلمان نوشته است مسلمان نوشته است

 

نام تو را به آب طلا دست کردگار...

...بالای تخت و تاج سلیمان نوشته است

 

کم ناز کن دو آیه از این سوره را بخوان

اصلاً خدا برای تو قران نوشته است

 

امشب قلم زدند پریشانی مرا

با تو رقم زدند مسلمانی مرا

 

قرآن بخوان و راه خدا را نشان بده

توحید را نشان زمین و زمان بده

 

قرآن بخوان و با نفس آسمانی ات

این مرده های روی زمین را تکان بده

 

قرآن بخوان و بال مرا از قفس بگیر

اندازه ی شعور پرم آسمان بده

 

آخر چقدر قوم پسر دار میشوند

دختر به دست دامن این مادران بده

 

جز با صدای عشق مسلمان نمیشوم

پس لطف کن خودت درِ گوشم اذان بده

 

قرآن بخوان و بگو که خدا واحد است و بس

هرکه ادلّه خواست، علی را نشان بده

 

تو آسمان مکه ای و ماه تو علی ست

تنها دلیل روشنی راه تو علی ست

 

ای همسر خدیجه،خدیجه فدای تو

قربان مهربانی لحن صدای تو

 

پایین بیا ز کوه، دخیلی بیاورند

دست توسل همگان بر عبای تو

 

امشب فرشته ها همه پرواز می کنند

اطراف آستانه ی غار حرای تو

 

از این به بعد چشم تمام قنوت ها

ایمان می آورند به یا ربّنای تو

 

از این به بعد شمس و قمر روی دست تو

از این به بعد ملک و مکان زیر پای تو

 

یک بال هیچ وقت به جایی نمیرسد

قران برای توست علی هم برای تو

 

احمد شدی ،کتاب شدی ،مصطفی شدی

حالا تمام دار و ندار خدا شدی

 

امشب که تاج نور نشاندند بر سرت

خالیست ای نبی خدا جای مادرت

 

آن بانویی که زحمت بسیار میکشید

تا این که این زمانه ببیند پیمبرت

 

این افتخار بس که خدیجه است خانمت

این اعتبار بس که بتول است دخترت

 

ای زیر سقف فاطمه ات عرش دومّت

دیدار روی فاطمه معراج دیگرت

 

غیر از کلام حق سخنی بر لبت نبود

هر ظهر جمعه وقف علی بود منبرت

 

هرجا که پا نهادی و هر جا که سر زدی

دیدی علی امیر نجف را برابرت

 

فکر برادری؟ چه کسی بهتر از علی

از این به بعد شاه ولایت برادرت

 

از این بعد شیر خدا آفتاب توست

مهر علی تمامی دین کتاب توست

 

شصت و سال زندگیت مهربان گذشت

با کیسه های وصله ایِ آب و  نان گذشت

 

شصت و سال زندگیت بین کوچه ها

در بنده ی خدا شدنِ این و آن گذشت

 

گاهی میان دورترین خانه ی زمین

گاهی میان دورترین آسمان گذشت

 

گاهی کنار سفره ی بیوه زنان شهر

گاهی کنار خاطره ی کودکان گذشت

 

وقت نزول ، حضرت خاکی نشین شدی

وقت صعود، ردّ تو از بیکران گذشت

 

آن روزها که شعب ابیطالبی شدی

ایام درد بود ولی همچنان گذشت

 

ای آنکه زندگی تو خرج نجات شد

ای آنکه زندگی تو با مردمان گذشت

 

برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن

این زندگی سرد بشر را نگاه کن

 

یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند

یک عده ای ندیده اویس قَرَن شدند

 

از خانواده ام  همه عبد الله شما

از خانواده ات همه آقای من شدند

 

تو پیر خانواده ،بزرگ قبیله ای

محصول زندگانی تو پنج تن شدند

 

یک عده زینب و علی و فاطمه شدند

یک عده ای حسین شدند و حسن شدند

 

بعد تو دختر تو و زینب کنار هم

مشغول کار بافتن پیرهن شدند

 

یک عده بچه های تو پاره جگر، ولی

یک عده بچه های تو پاره بدن شدند

 

این کشته ها تمام جگر گوشه ی توأند

یا ایها الرسول ببین بی کفن شدند

 

«یا مصطفاه » این تن پامال را ببین

این کشته ی فتاده به گودال را ببین


علی اکبر لطیفیان



[ یکشنبه 21 دی 1393 ] [ 07:32 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

با زلفِ خویش زلفِ دلم را گِره بده

i8ogkyd7utg8nf71ncs0.jpg

در کار ِ عشق دوری و هجران به ما رسید

یوسف که رفت غُصّه ی کنعان به ما رسید

ما سال ها پای وصالت گریستیم

یعقوب وار دیده ی گریان به ما رسید

با زلفِ خویش زلفِ دلم را گِره بده

شاید هوای زلفِ پریشان به ما رسید

باید کویر میشدم و خشک میشدم

کردی دعا و این همه باران به ما رسید

یک لحظه چشم از دلِ بی تاب برندار

دور از تو غم، به سرعتِ طوفان به ما رسید

از ما همیشه دردسر ما به تو رسید

از تو همیشه رحمت و احسان به ما رسید

دل های ما کنار ِ شما آبرو گرفت

آقا  چقدر از کرَمَت نان به ما رسید

ما بابِ میل تو نشدیم عاقبت ولی

لطف تو هر دقیقه و هر آن به ما رسید

خوب است وقت روضه تو مارا خبر کنی

شاید نوای آن دلِ سوزان به ما رسید

یکبار هم از نیابت ما کربلا برو

توفیق هرچه هست ز جانان به ما رسید

کار ِ تو و دعایِ تو و رحمتِ تو بود

حبِّ رقیه ای شدن آسان به ما رسید



برچسب ها: زلفِ پریشان، در کار ِ عشق،

[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی

مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی


شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی

می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی


غصه‌اش را محو در چشم سیاهت می‌کند

خوش بحال «آمنه» وقتی نگاهت می‌کند


با «حلیمه» می‌روی تا کوه تعظیمت کند

وسعتش را ـ با سلامی ـ دشت تسلیمت کند


هر چه گل دارد زمین یکباره تقدیمت کند

ضرب در نورت کند بر عشق تقسیمت کند


خانه را با عطر زلفت تا معطر می‌کنی

دایه ها را هم ز مادر مهربان تر می‌کنی


دیده نورت را که در مهتاب بی حد می‌شود

آسمان خانه‌اش پر رفت و آمد می‌شود


مست از آیین ابراهیم هم رد می‌شود

با تو «عبدالمطلب» عبدالمحمد می‌شود


گشت ساغر تا به دستان بنی‌هاشم رسید

وقت تقسیم محبت شد، «ابوالقاسم» رسید


یا محمد! عطر نامت مشرق و مغرب گرفت

وقت نقاشی قلم را عشق از راهب گرفت


ناز لبخندت قرار از سینه‌ی یثرب گرفت

خواب را خال تو از چشم «ابوطالب» گرفت


رخصتی فرما فرود آید پریشان بر زمین

تا چهل سالت شود می‌میرد این روح الامین

سهیل عرب



[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 06:46 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

ببین که قلب زمین شور دیگری دارد

ببین که قلب زمین شور دیگری دارد

و در نگاه خودش نور باوری دارد

 

همین که غار حرا مست لفظ أقرأ شد

ز اعتبار نبی فکر دلبری دارد

 

ز های و هوی ملک گوش آسمان پر شد

و کنج سینه ی خود نور سروری دارد

 

تمام غار حرا مثل عرش اعلاء شد

دل رمیده ی او حال بهتری دارد

 

صدای حضرت جبریل میرسد بر گوش

هبوط کرده و حکم پیمبری دارد

 

به تو سلامِ خداوند یا رسول الله

بخوان به نام خداوند یا رسول الله

 

نگاه خیره ی دنیا به سمت غار حرا

چه می تپد دل بی تاب مردم بالا

 

برای یک قدم امشب مجال حرکت نیست

ز ازدحام ملائک به روی خاک خدا

 

برای اینکه به همراه خویش آوردند

پیام تهنیت منصب نبوت را

 

و اولین نفری که رسید و اشهد گفت

علی عالی اعلاست پشت غار حرا

 

در آن میانه ملائک به یک دگر گفتند

چه خالی است خدا جای حضرت زهرا

 

خوشا به حال خودم هم زبان سلمانم

خوشا به حال خودم شیعه ی مسلمانم

 

چراغ راه همه جلوه های ایمانت

دل رمیده ی ما بی قرار دستانت

 

برای اینکه بگیرند حاجت خود را

 شدند جمله ملائک دخیل دامانت

 

شما که جای خودت می رسی،جبرائیل

برای عرض ادب پیش پای سلمانت

 

پیامبران اوالعزم قبل تو آقا

شدند پیرو قرآن تو مسلمانت

 

تو از خدای خودت هم که دلبری کردی

رسول آینه ها با نوای قرآنت

 

نبوتت ابدی شد به اعتبار علی

به پشتوانه و گرمی ذوالفقار علی

 

مسعود اصلانی



[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 06:40 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

مرا بازیچه خود ساخت

مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را 

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را


خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم ؟

خودم پرورده بودم در حواریون ، یهودا را


نسیم وصل وقتی بوی گل میداد حس کردم

که این دیوانه پرپر می کند یک روز گلها را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را ...


کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را ؟


نمی دانم چه افسونی گریبانگیر مجنون است

که وحشی میکند چشمانش آهوهای صحرا را


چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را !...



[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 06:25 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

به دریا می زنم ! شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

 

من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم

که چشمان تو می افتند بدنبال دلی دیگر

 

به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

 

من از آغاز در خاکم نمی از عشق می بینم

مرا می ساختند ای کاش ، از آب و گلی دیگر

 

طوافم لحظه دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

 

به دنبال کسی جامانده از پرواز می گردم

مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر


 فاضل نظری





موضوع: فاضل نظری،

[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 06:17 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

23.jpg

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت


مانند مرده ای متحرک شدم، بیا

بی تو تمام زندگی ام در عدم گذشت


می خواستم که وقف تو باشم تمام عمر
دنیا خلاف آنچه که می خواستم گذشت


دنیا که هیچ، جرعه آبی که خورده ام
از راه حلق تشنه من، مثل سم گذشت


بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده ایم
از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت


تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم
یک گوشه بغض کرده که این جمعه هم گذشت


مولا شمار درد دلم بی نهایت است
تعداد درد من به خدا از رقم گذشت


حالا برای لحظه ای آرام می شوم
ساعات خوب زندگی ام در حرم گذشت

شاعر:سید حمید رضا برقعی





موضوع: سید حمید رضا برقعی،

[ جمعه 19 دی 1393 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری

ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری

کی از مسیر کوچه قصد عبور داری ؟


چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی

ای آنکه در حجابت دریای نور داری


من غرق در گناهم ، کی میکنی نگاهم؟

بر عکس چشمهایم چشمی صبور داری


از پردها برون شد، سوز نهانی ما

کوک است ساز دلها ، کی میل شور داری ؟


در خواب دیده بودم یک شب فروغ رویت

کی در سرای چشمم قصد ظهور داری ؟


سید عباس سجادی



[ چهارشنبه 17 دی 1393 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]