تبلیغات
بهترین شعرهای انتخابی من - مطالب تیر 1393

بهترین شعرهای انتخابی من

مژده ای دل که باز ماه خدا آمده است

مژده ای دل که باز ماه خدا آمده است
ماه نورانی دل ماه صــــفا آمده است
غل و زنجیر شده اند لشکر شیطان لعین
بهر آزادی ز هر دام بــــلا آمده است
دهه اول او رحـمت و نـور است و کرم
رحمتش بهر عباد ماه سخـــا آمده است
دهه اوسط او بخشش و غـــفران گناه
پاکی از کوه گناه ماه عطـــا آمده است
قول فخر رسل است مزد دهند آخر کار
بهر پرداخت بها ماه جــــزا آمده است
دوری از نار و جـهنم بودش مزد صیام
مزد مهمان زخدا خوب و بجـا آمده است
چو بفرموده خـدا بهر رسولش تو بدان
اجر روزه چو منم ماه لقــــا آمده است
عاشقان در جهت کسب رضامندی دوست
در نماز ند و دعا ماه رضــــا آمده است
قدر قدرش ز هزار ماه زیاد است و فزون
جبرئیل بهر سلامش ز سمـــا آمده است
صاحب خانه خداوند کریم است و رحـیم
انس و جن بین که بر خوان خدا آمده است
در مه جود و کرم نیــکی ز هفتاد باشد
از برای من و تو فضل خـــدا آمده است
رمضان آیه قرآن شده نـازل به رسول
پرتو افشانی نورش ز حـــرا آمده است
اسد عاصی و بیچاره دعا کن شب و روز
ماه مقبول دعا ماه خـــــدا آمده است
اسداله تعالی رودی


[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

پیامک تبریک تولد امام حسن

پیامک تبریک تولد امام حسن

شمس عفت زگریبان، قمر آورده برون
نخله ی فاطمه، اول ثمر آورده برون
بوالحسن را حسنی داده خداوند و حسن
از افق، رخ پی اهل نظر آورده برون
آمد آن ماه که ماه رمضان کرد دو نیم
چون نبی معجز شق القمر آورده برون

......................... 

آمده نوگل ولا / روح و روان مصطفی / نور دو چشم مرتضی
فروغ چشم من رسد / زینت انجمن رسد / حسن رسد، حسن رسد
شاه جوانان جهان/ امام جمله انس و جان / قدم گذارد به جهان
ز مقدم او، زمین چو گلشن، بگو به زهرا، چشم تو روشن

ولادت امام حسن (ع) مبارک

 .......................

تا خدا هست و خدایی می کند، مجتبی مشکل گشایی می کند.

............................. 

مهمانی حق چه باصفا شد
میلاد امام مجتبی شد
(این عید بر عاشقان مبارک)
  

ماه رحمت، سفره اش گسترده شد
زنده از فیضش جهان مرده شد
آسمان پرگشته از شادی و شور
آمده از لطف حق میلاد نور

ولادت امام حسن (ع) مبارک

.....................

میلاد حسن(ع) خسرو دین است امشب
شادی و سرور مؤمنین است امشب
از یمن قدوم مجتبی(ع) طاعت ما
مقبول خداوند مبین است امشب

....................... 

میلاد نور، در نیمه ی ماه نور، بر عاشقان نور مبارکباد.

.....................

ولادت باسعادت کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی(علیه السلام) مبارک

....................... 

دوش بر گوشم رسید این مژده از جان آفرینم
کاید از ره آن نگار دلنواز و نازنینم
گفتم ای مه از کدامین آسمان باشی؟ بگفتا
شمس ایوان ولایت، عُروَة الوثقای دینم
من همان ماه تمامم، جلوه ی ماه صیامم
شاهد صلح و قیامم، وجه رب العالمینم
طاعات قبول*عیدتون مبارک

برگرفته شده از سایت تبیان



[ شنبه 21 تیر 1393 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط

1396984133631.jpg

تکیه کردم بر وفای او، غلط کردم، غلط

باختم جان در هوای او، غلط کردم، غلط

عمر کردم صرف او، فعلی عبث کردم، عبث

ساختم جان را فدای او، غلط کردم، غلط 

دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا

سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط

اینکه دل بستم به مهر عارضش، بد بود، بد

جان که دادم در هوای او، غلط کردم، غلط 

همچو وحشی رفت جانم در هوایش، حیف، حیف

خو گرفتم با جفای او، غلط کردم، غلط


از برای خاطر اغیار خوارم می‌کنی

من چه کردم کاینچنین بی‌اعتبارم می‌کنی

روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو

گر بگویم گریه‌ها بر روزگارم می‌کنی

گر نمی‌آیم به سوی بزمت از شرمندگیست

زانکه هر دم پیش جمعی شرمسارم می‌کنی

گر بدانی حال من گریان شوی بی‌اختیار

ای که منع گریه بی‌اختیارم می‌کنی

گفته‌ای تدبیر کارت می‌کنم وحشی منال

رفت کار از دست کی تدبیر کارم می‌کنی


سوی بزمت نگذرم از بس که خوارم کرده‌ای

تا نداند کس که چون بی اعتبارم کرده‌ای

چون بسوی کس توانم دید باز از انفعال

اینچنین کز روی مردم شرمسارم کرده‌ای

ناامیدم بیش از این مگذار خون من بریز

چون به لطف خویشتن امیدوارم کرده‌ای

تو همان یاری که با من داشتی صد التفات کاین زمان

با صد غم و اندوه یارم کرده‌ای ای

که می‌پرسی بدینسان کیستی زار و نزار

وحشیم من کاینچنین زار و نزارم کرده‌ای

 وحشی بافقی

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا

خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

     فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

     جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

     ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

     به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

     من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

     موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد

هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

     گر ز آزردن من هست غرض مردن من

     مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

     تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

     چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

     شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

     عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

ترک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

     دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

     قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

     از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

     از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

     بشنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش

     ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پیت آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

     کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

     جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

     که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

     چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

     چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم

     سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

     از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

     لطف کن لطف که این بار چو رفتم

رفتم چند در کوی تو با خاک برابر باشم

چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

     خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

     طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

     الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

     کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

     خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

     حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

 خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

 سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است 

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

دل نیست کبوتر که چو برخاست

نشیند از گوشهٔ بامی که پریدیم ، پریدیم

رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم

کوی تو که باغ ارم روضهٔ خلد است

انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم

سد باغ بهار است و صلای گل و گلشن

گر میوهٔ یک باغ نچیدیم ، نچیدیم

سرتا به قدم تیغ دعاییم و تو غافل

هان واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم

وحشی سبب دوری و این قسم سخنها

آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم

 وحشی بافقی






موضوع: وحشی بافقی،

[ پنجشنبه 19 تیر 1393 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت

صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت

آسمان تیره شد از بس که دل ماه گرفت 

بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت

یک نفس گفت؛ ولی آینه را آه گرفت

راه افتاد مسیحا که نفس تازه کند 

زیر سنگینی گامش نفس راه گرفت

خانه آوار شد و روی قدم هاش افتاد

اشک هی آمد و تا پای قدمگاه گرفت

سمت در رفت ولی در به تقلّا افتاد

و از این حادثه یک فرصت کوتاه گرفت

درب بسته شد و قلاب به پهلوش گرفت

روضه ای شد که دل حضرت درگاه گرفت

باز هم روضۀ دیوار و در و یک مادر...

باز با دختر خود ذکر "وا اُمّاه" گرفت 

لحظه ای بر در این خانه به زانو افتاد

"اشکِ بر فاطمه" را توشۀ  این راه گرفت

وقت رفتن شده بود و سحرش آمده بود

پا شد و جلوه ی "یا فالق الاصباح" گرفت

رفت معشوق خودش را بکشد در آغوش

رفت و وقتی که تنش حالت دل خواه گرفت 

بوسه ای زد به سرش تیغ و تنش آتش شد

آتشی که به دل سنگ و پر کاه گرفت

مثل زهرا به زمین خورد و به سجده افتاد

آن چنان که دل محراب  و دل ماه گرفت

آه یک دست بر آن فرق شکسته که گذاشت

خم شد و  دست به پهلوش به ناگاه گرفت

پا شد و رو به مدینه شد و با فاطمه گفت

عاقبت حاجت خود را اسد الله گرفت

رحمان نوازنی



[ شنبه 14 تیر 1393 ] [ 02:52 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

اعمال شب‌های قدر

یا علی

شب نوزدهم:

اولین شب از شب‌های قدر است و شب قدر همان شبی است که در تمام سال شبی به خوبی و فضیلت آن نمی‌رسد و عمل در آن بهتر است از عمل در هزار ماه و در آن شب تقدیر امور سال رقم می‌خورد و ملائکه و روح که اعظم ملائکه است در آن شب به اذن پروردگار به زمین نازل می‌شوند و به خدمت امام زمان علیه‌السلام مشرف می‌شوند و آنچه برای هر کس مقدر شده است بر امام علیه السلام عرض می‌کنند.

اعمال شب قدر بر دو نوع است: یکی آن که در هر سه شب انجام می‌شود و دیگر آن که مخصوص هر شبی است.

اعمالی که در هر سه شب مشترک است:

1- غسل. (مقارن غروب آفتاب، که بهتر است نماز عشاء را با غسل خواند.)

2- دو رکعت نماز وارد شده است که در هر رکعت بعد از حمد، هفت مرتبه توحید بخواند و بعد از فراغ هفتاد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ وَ اَتوبُ اِلَیهِ و در روایتی است که از جای خود برنخیزد تا حق تعالی او و پدر و مادرش را بیامرزد.

3- قرآن مجید را بگشاید و بگذارد در مقابل خود و بگوید: اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَ ما فیهِ اسمُکَ الاَکبَرُ و اَسماۆُکَ الحُسنی وَ ما یُخافُ وَ یُرجی اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار. پس هر حاجت که دارد بخواهد.

4- مصحف شریف را بگیرد و بر سر بگذارد و بگوید:

اَللّهمَّ بِحَقِّ هذاالقُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَ بِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ.

ده مرتبه بگوید: بِکَ یا الله

ده مرتبه: بِمُحَمَّدٍ

ده مرتبه: بِعلیٍّ

ده مرتبه: بِفاطِمَةَ

ده مرتبه: بِالحَسَنِ

ده مرتبه: بِالحُسَین ِ

ده مرتبه: بِعلیّ بنِ الحُسین

ده مرتبه: بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ

ده مرتبه: بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ

ده مرتبه: بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ

ده مرتبه: بِعلیِّ بنِ مُوسی

ده مرتبه: بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ

ده مرتبه: بِعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ

ده مرتبه: بِالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ

ده مرتبه: بِالحُجَّةِ.

پس از این عمل هر حاجتی كه داری طلب کن.

5- زیارت امام حسین علیه السلام است؛ که در روایت آمده است که چون شب قدر می‌شود منادی از آسمان هفتم ندا می‌کند که حق تعالی آمرزید هر کسی را که به زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده است.

6- احیا داشتن این شب‌ها. در روایت آمده هر کس احیا کند شب قدر را گناهان او آمرزیده شود هر چند به عدد ستارگان آسمان و سنگینی کوه‌ها و وزن دریاها باشد.

7- صد رکعت نماز بخواند که فضیلت بسیار دارد، و افضل آنست که در هر رکعت بعد از حمد ده مرتبه توحید بخواند.

8- این دعا خوانده شود: اَللّهُمَّ اِنّی اَمسَیتُ لَکَ عَبدًا داخِرًا لا اَملِکُ لِنَفسی وَ اَعتَرِفُ...

اعمال مخصوص هر شب قدر

شب نوزدهم:

1- صد مرتبه "اَستَغفُرِاللهَ رَبی وَ اَتوبُ اِلَیه".

2- صد مرتبه " اَللّهُمَّ العَن قَتَلَةَ اَمیرَالمومنینَ".

3- دعای "یا ذَالَّذی کانَ..." خوانده شود .

4- دعای " اَللّهَمَّ اجعَل فیما تَقضی وَ..." خوانده شود.

شب بیست و یکم:

فضیلتش زیادتر از شب نوزدهم است، و باید اعمال آن شب را از غسل و احیاء و زیارت و نماز، هفت قل هو الله و قرآن بر سر گرفتن و صد رکعت نماز و دعای جوشن کبیر و غیره در این شب به عمل آورد، در روایات تاکید شده در غسل و احیاء و جدّ و جهد در عبادت در این شب و شب بیست و سوم.

امام صادق علیه‏ السلام فرمود:« تقدیر امور و سرنوشت‌ها در شب قدر، یعنی شب نوزدهم، تحكیم آن در شب بیست و یكم، و امضا ‏آن در شب بیست و سوم صورت می‏گیرد.» (وسائل الشیعه، حرّ عاملی، دار الاحیاء التراث، ج 7، ص259)

شب بیست و سوم شب شریفی است ،طبق روایت امام صادق علیه السلام در این شب تقدیرات ما امضا می شود،پس بکوشیم با عبادت و خاکساری به درگاه خداوند متعال ،بهترین تقدیرات را از او خواسته و تمنّا کینم آنچه از خیر هست برای ما امضا شود و شرور با نگاه رحمت خداوند مهربان از زندگی ما دفع شوند.

 

دعاى شب بیست و سوّم

یا رَبَّ لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَجاعِلَها خَیْراً مِنْ اَلْفِ شَهْرٍ وَرَبَّ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ

اى پروردگار شب قدر و قرار دهنده آن بهتر از هزار ماه و پروردگار شب و روز

وَالْجِبالِ وَالْبِحارِ وَالظُّلَمِ والاْنْوارِ وَالاْرْضِ وَالسَّماَّءِ یا بارِئُ یا

و كوهها و دریاها و تاریكى ها و روشنیها و زمین و آسمان اى پدیدآرنده اى

مُصَوِّرُ یا حَنّانُ یا مَنّانُ یا اَللّهُ یا رَحْمنُ یا اَللّهُ یا قَیُّومُ یا اَللّهُ یا بَدیعُ یا اَللّهُ یا اَللّهُ یا

صورت بخش اى عطابخش اى نعمت ده اى خدا اى بخشاینده اى خدا اى پاینده اى خدا اى نوآفرین اى خدا اى خدا

اَللّهُ لَكَ الاْسْماَّءُ الْحُسْنى وَالاْمْثالُ الْعُلْیا وَالْكِبْرِیاَّءُ وَالاْ لاَّءُ اَسْئَلُكَ

اى خدا از آن توست نامهاى نیك و نمونه هاى والا و بزرگى و نعمتها از تو خواهم كه

اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَجْعَلَ اسْمى فى هذِهِ اللَّیْلَةِ

درود فرستى بر محمد و آل محمد و قرار دهى نام مرا در این شب در زمره

فِى السُّعَداَّءِ وَرُوحى مَعَ الشُّهَداَّءِ وَاِحْسانى فى عِلِّیّینَ وَاِسائَتى

سعادتمندان و روحم را با شهیدان و احسان و نیكیم را در بلندترین درجات و گناهم را

مَغْفُورَةً وَاَنْ تَهَبَ لى یَقیناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبى وَایماناً یُذهِبُ الشَّكَّ

آمرزیده و یقینى به من ببخشى كه همیشه با دلم همراه باشد و ایمانى به من بدهى كه یكسره شك و تردید را

عَنّى وَتُرْضِیَنى بِما قَسَمْتَ لى وَ اتِنا فِى الدُّنْیا حَسَنَةً وَفِى الاْخِرَةِ

از من دور كنى و بدانچه نصیبم كرده اى خوشنودم سازى و بده به ما در دنیا نیكى و نعمت و در آخرت نیز

حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ الْحَریقِ وَارْزُقْنى فیها ذِكْرَكَ وَشُكْرَكَ

نیكى و نگاهمان دار از عذاب آتش سوزان و روزیم كن در این شب ذكر خود و سپاسگزاریت

وَالرَّغْبَةَ اِلَیْكَ وَالاِْنابَةَ والتَّوبَةَ والتَّوْفیقَ لِما وَفَّقْتَ لَهُ مُحَمَّداً وَ الَ

و شوق و بازگشت و توبه بسوى خودت را و موفقم بدار بدانچه موفق داشتى بدان محمد و آل

مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ السَّلامُ

محمد علیهم السلام

و روایت كرده محمّد بن عیسى به سند خود از صالحین : كه فرمودند مكرّر مى كنى در شب بیست و سیّم از ماه رمضان این دعا را در حال سجود و قیام و قعود و بر هر حالى كه هستى در تمام ماه و هر چه ممكنت شود و هر زمانى كه حاضر شود تو را یعنى یادت آید این دعا در روزگار حیاتت مى گوئى بعد از ستایش كردن حقّ تعالى به بزرگوارى و فرستادن صلوات بر پیغمبر صلى الله علیه و آله :

 

 اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى اباَّئِهِ فى

خدایا باش براى ولى خود (فلان پسر فلان )حضرت حجت فرزند امام حسن عسكرى درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد در

هذِهِ السَّاعَةِ وَفى كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقاَّئِداً وَناصِراً وَدَلیلا

این ساعت و در هر ساعت یار و مددكار و نگهبان و رهبر و یاور و راهنما

وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً       

و مى خوانى نیز :و دیده بان تا او را از روى میل و رغبت مردم در روى زمین سكونت دهى و بهره مندش سازى زمانى دراز

یا مُدَبِّرَ الاُْمُورِ یا باعِثَ مَنْ فِى الْقُبُورِ یا مُجْرِىَ الْبُحُورِ یا مُلَیِّنَ

اى تدبیركننده كارها اى برانگیزنده هركه در گورها است اى روان كننده دریاها اى نرم كننده

الْحَدیدِ لِداوُدَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمدٍ وَافْعَلْ بى كَذا وَكَذا

آهن براى حضرت داود درود فرست بر محمد و آل محمد و بكن نسبت به من چنین و چنان

و به جاى این كلمه حاجات خود را بخواهد

اللَّیْلَةَ اللَّیْلَةَ

 همین امشب همین امشب

و بلند كن دستهاى خود را به سوى آسمان یعنى در وقت گفتن یا مُدَبِّرَ الاُْمُورِ تا آخر و بگو این دعا را در حال ركوع و سجود و ایستاده و نشسته و مكرّر كن آنرا و بگو آنرا نیز در شب آخر ماه رَمَضان .

 برگرفته شده از سایت تبیان 



برچسب ها: اعمال شب‌های قدر،

[ شنبه 14 تیر 1393 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

سکان زمین و آسمان است علی

سکان زمین و آسمان است علی

سلطان همه جهانیان است علی

گلواژه ی منشق از علی اعلاست

سر چشمه ی فیض بی كران است علی

آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد

مشهور به هفت آسمان است علی

سر سلسله خلیل عبادالرحمن

آن بنده ی سر به آستان است علی

برتر ز علی رب جلی خلق نكرد

آقای همه بهشتیان است علی

از بعد نبی بر همه ی مخلوقات

از جانب دوست ارمغان است علی

اول وصی پیمبر اعظم اوست

بر دین رسول روح و جان است علی

شاگرد محمد امین است ولی

استاد همه پیمبران است علی

دستور تمام انبیا در دستش

حق را شب معراج لسان است علی

هستند امامان مبین رهرو او

یعنی كه امیر كاروان است علی

همتای امیر عشق تنها زهرا ست

با دخت رسول همزبان است علی

بر هر نبی و ولی ولی الله است

مولای جمیع انس و جان است علی

در نور محبتش پر از جاذبه است

محبوب قلوب شیعیان است علی

بر غیب و شهود حاكم و سلطان است

آگاه ز راز كهكشان است علی

جنت یكی از صنایع دستانش

صنعتگر آفریدگان است علی

ایمان و نماز و اصل اسلام علی است

توحید و معاد عارفان است علی

مفتاح علوم ایزدی در نزدش

دیباچه ی علم لا مكان است علی

این است گواه لا مكان بودن او

یك شب به چهل مكان عیان  است علی

مولا و امام متقین كیست علی است

حقا كه امیر مومنان است علی

سلمان كه سبو از می منّا نوشید

او ظرف و در آن قطره چكان است علی

میثم سر دار از علی می گوید

با لله می وصل عاشقان است علی

قنبر كه غلامی علی منصب اوست

او سالك و پیر راهدان است علی

در مركز وحی كاتب وحی علی است

بر حامل وحی تر جمان است علی

گنجینه ی مخفی معارف مولاست

آئینه ذات مستعان است علی

تفسیر مبین فطره الله علی است

عشقش به دل پیر و جوان است علی

آیات مبین مدیحه اوصافش

هر سوره و آیه آرمان است علی

قرآن بدون او به قرآن جعلی است

تا ناطق و منطق و بیان است علی

دانید كه سرّ اسم اعظم در چیست

اكسیر به رمز كن مكان است علی

در اولُ الاولین عیان كیست علی است

در آخر الآخرین نهان است علی

احسان قدیم و حكم فرمای ازل

مسجود همه فرشتگان است علی

موسای قلندر از علی نیل گشود

بر كشتی نوح پشتوان است علی

عیسا نه به خویش مرده را زنده كند

تجدید حیات مردگان است علی

میزان و قسیم نار و جنت حیدر

آری به صراط میزبان است علی

عنوان علی به چهره ها منقوش است

نامش به رخ موالیان است علی

با این همه مظهر العجائب  بشر است !

یا اینكه خداوند جهان است علی

افتاده بیا كه دستگیر تو علی است

بر بازوی نا توان توان است علی

بر سائل خود زكات بخشد به ركوع

با قاتل خویش مهربان است علی

نیروی ولایتش محك بر همگان

بر جمع خلایق امتحان است علی

در روز نبرد تك سوار عرب است

در عرصه صبر قهرمان است علی

خیبر شكن و صف شكن و بت شكن است

هنگام مصاف پهلوان است علی

هر ضربه كه می زند به شیطان رجیم

تضمین بهشت جاودان است علی

لشگر عددی نبود در حرب علی

تشنه به قتال كافران است علی

در معركه چشم فتنه را كور كند

شمشیر به فرق دشمنان است علی

با خنده مظلوم علی خشنود است

ویران گر ظلم پیشه گان است علی

با اشك یتیم دیده اش بارانی

با قوْتِ فقیر شادمان است علی

قانع به نمك و قرص نانی باشد

با اینكه نعیم آب و نان است علی

آن زاهد شب كه شیر روزش خوانند

سالار همه دلاوران است علی

آری سه طلاقه كرد دنیایی را

الحق كه امام زاهدان است علی

هر ذائقه با ولای او شیرین است

عطر گل و طعم زعفران است علی

او را نشناخت جز خدا و احمد

از بس كه لطیف و دلستان  است علی

آن میر مهیمنی كه ما را در حشر

از دوزخیان نگاهبان است علی

روزی كه كسی به داد امت نرسد

آنكس كه به فكر دوستان است علی

امضای شفاعت است با مهر علی

در حشر جواز مومنان است علی

آرامش شیعیان عا لم مهدی است

آرامش صاحب الزمان است علی

از عدل علی كه می توان گفت سخن

جایی كه شهید هر زمان است علی



[ شنبه 14 تیر 1393 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

آقا بیا که بی تو پریشان شدن بس است

آقا بیا که بی تو پریشان شدن بس است

از دوری تو پاره گریبان شدن بس است

 

کنعان دل، بدون تو شادی پذیر نیست

یوسف!ظهور کن که پریشان شدن بس است

 

یعقوب دیده ام چه قَدَر منتظر شود؟

یعنی مقیم کلبه ی احزان شدن بس است

 

گریه ... فراق ... گریه ... فراق ... این چه رسمی است؟!

دیگر بس است این همه گریان شدن بس است

 

موی سپید و بخت سیاه مرا ببین

دیگر بیا که بی سر و سامان شدن بس است

 

تا کی گناه پشت گناه ایّها العزیز؟

تا کی اسیر لذّت عصیان شدن ... بس است

 

خسته شدم از این همه بازی روزگار

مغلوب نفس خاطی و شیطان شدن بس است

 

سر گرم زندگی شدنم را نگاه کن

بر سفره های غیر تو مهمان شدن بس است

 

یک لحظه هم اجازه ندادی ببینمت

گفتی برو که دست به دامان شدن بس است

 

باشد قبول می روم امّا دعای تو ...

... در حقّ من برای مسلمان شدن بس است

 

دست مرا بگیر که عبدی فراری ام

دست مرا بگیر، گریزان شدن بس است

 

اِحیا نما در این شب اَحیا دل مرا

دل مردگی و این همه ویران شدن بس است

 

آقا بیا به حقّ شکاف سر علی

از داغ هجرت آتش سوزان شدن بس است

 

شاعر: محمد فردوسی



[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 07:55 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت.....

میخواستم  برای  تــــو  مریـــــم  بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

 

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم

باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم

حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم

عمراً  دوباره  رو  به  جهنّـــــم  بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق

از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم

بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت

یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

ف.عباسی




[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 07:49 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه اینقدر تماشایی نیست


حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟


بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست


آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست


آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست


خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

این روسری آشفته‌ی یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیوانه کننده‌ست

بالقوه سپید است زن اما زن این شعر

موزون و مخیل شده و قافیه‌مند است

در فوج مدل‌های مدرنیته هنوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده‌ست

دل غرق نگاهی‌ست که مابین دو پلکش

یک قهوه‌ای سوخته‌ی خیره‌کننده‌ست

با اخم به تشخیص پزشکان سرطان‌زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشم مسلح

انگار که سنگی ته شیئی شکننده‌ست

شاید به صنوبر نرسد قامتش اما

نسبت به میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

هی ابر می‌شدم من و باران نمی‌گرفت

باید شروع می‌شد و پایان نمی‌گرفت

تصویر گیج زندگیِ با توام، دریغ

از دور جلوه داشت ولی جان نمی‌گرفت

من ساده عاشقت شده بودم ولی چه سود

وقتی که زندگی به من آسان نمی‌گرفت

بین من و تو فاصله انداخت عاقبت

تقدیر از من و تو که فرمان نمی‌گرفت

کیفیت عبور تو از من....من از تو ....آه!

این گونه کاش سیر شتابان نمی گرفت

خشکید چشمه‌های امیدی که داشتیم

باران نمی‌گرفت...نه، باران نمی‌گرفت

دنیا دلش شکست برای من و تو آه!

ما دلشکسته‌ها که دعامان نمی‌گرفت

بی شک اگر که میشیِ چشمت نبود، عشق

در من هنوز هم سر و سامان نمی‌گرفت 

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم 

از چه با دشمن جانم شده ام دوست، ندانم 

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی 

ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم 

دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من 

دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم 

سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان 

تو شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم 

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا 

عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم 

نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی 

پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم ...

گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی 

نیمه شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم 

که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست 

"آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم




[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 07:47 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

[ نظرات() ]