تبلیغات
بهترین شعرهای انتخابی من - مطالب مرداد 1393

چند قرن است که احرام تماشا داریم

چند قرن است که احرام تماشا داریم

بر زبان نام اهورایی مولا داریم


چند قرن است دعا بوی فرج می گیرد 
  و سراغ کسی از جمعه حج می گیرد


چند قرن است و زمین اوج مداوم دارد

جمکران غلغله ی قامت قائم دارد

 

چند قرن است ولی جای تبسم خالی است

جای دل در نفس جاری مردم خالی است

 

قطره ماندیم و یک پنجره دریا نشدیم

کج نشستیم که شایسته مولا نشدیم

 

ما که هستیم ، خدایا به کجا مشغولیم ؟

ظاهر این است که ما هم به دعا مشغولیم

 

همه در معرض شیطان و مسلمان در حرف

راهیان سفر روشن ایمان ، در حرف

 

همه بیگانه ز خویشیم و به ظاهر با خویش

ظاهر آراسته داریم و به باطن تشویش


شیعه هستیم ولی لایق مولا هستیم؟

لایق آنچه که داریم تمنا هستیم ؟


 این درست است که البته کسی می آید

این که از کعبه « مسیحا نفسی می آید »


ولی ای کاش که ما لایق مولا باشیم

نسل سبزی که نبی گفت ، همین ما باشیم

 

پس بیایید دل از هر چه هوی پاک کنیم
و هوس ها را ، خس ها را ، در خاک کنیم


  دل ببندید که هنگام دعای فرج است 
 سنگ ها بگذارید که دل جای حج است


[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 07:22 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

 پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست



[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

نوشته های پشت ماشین

بخور و بخواب كارمه الله نگهدارمه!

به مادرت رحم كن كوچولو ! نوكرتم ننه!

تا جام اجل نكردم نوش هرگز نكنم تو را فراموش !

تا سگ نشوی كوچه و بازار نگردی تا كوچه و بازار نگردی

نشوی گرگ بیابان!

اگر خواهی بمیری بی بهانه بخور ماست و خیار و هندوانه !

آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!

آدم دیوانه را بنگی بس است خانه پرشیشه را سنگی بس است!

اتوبوس من غصه نخور ، منم یه روز بزرگ میشم ! ( ژیان )

اگر از عشقت نكنم گریه و زاری به جهنم كه مرا دوست نداری !

اگه الله كند یاری چه اف باشد چه سوسماری !


ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم تو عشق گل داری،من

عشق گل اندامی !

ای روزگار با ما شدی ناسازگار!

بپر بالا كه گیرت نمیاد !

باغبان در را مبند من مرد گلچین نیستم من خودم گل دارم و محتاج

یك گل نیستم!


تاكسی نارنجی از من نرنجی!

تجربه نام مستعاری است كه بر خطاهای خود میگذاریم!

جرم به دنیا آمدن ‹‹‌ شهرت =پشیمان — نشانی=بی نشان ››!

جون من داداش یه خورده یواش!

جهان باشد دبستان و همه مردم دبستانی چرا باید شود طفلی ز روز امتحان غافل؟!!

داداش مرگ من یواش امان از دست گلگیر ساز و نقاش!

درخت مكر زن صد ریشه دارد فلك از دست زن اندیشه دارد!

در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای!

دلبرا دل به تو دادم كه به من دل بدهی دل ندادم كه به من ساندوچ و دلمه دهی!

دلبری دارم چو مار عینكی خوشگل و زیبا ولی كم پولكی!

دنبالم نیا آواره میشی!

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ تر از هیچ تو بر هیچ مپیچ!

دو دو تا هفتا كی به كیه!

حالا كه خر تو خره ماهم پیرایدم ( ژیان ) !!

رخش بی قرار!

رقیف بی كلك مادر!

رنج گل بلبل كشید و برگ گل را باد برد رنج دختر مادر كشید و

لذتش داماد برد!

رود میرود اما ریگذارش میماند !

زندگی بدون عشق مثل ساندوچ بدون نوشابه هست!

زندگی بدون عشق مانند شلوار بدون كش هست!

ژیان عشقت مرا بیچاره بنمود ز شهر و خانه ام آواره بنمود!

سر پایینی نوكرتم سر بالایی

شرمندتم ( ژیان )

شب و روز رانندگی در جاده ها كار من است از خطر باكی ندارم جون خدا

یار من است!

شكربترازوی وزارت بركش(اینو برعكس هم بخونی همین میشه) شو همره بلبل بلب هر مهوش!

عشق میكروبی است كه از راه چشم وارد میشود و قلب را عاشق میكند!

قربان وجودی كه وجودم ز وجودش بوجود آمده است!

كوه از بالا نشینی رتبه ای پیدا نكرد جاده از افتادگی

از كوه بالا میرود!

گاز دادن نشد مردی عشق آن است كه بر گردی!

گدایان بهر روزی طفل خود را كور میخواهند طبیبان جملگی خلق را

رنجور میخواهند!

تمام مرده شویان راضیند بر مردن مردم بنازم مطربان را كه

خلق را مسرور میخواهند!

گلگیرم ولی گل نمیگیرم!

یه بار پریدی موتوری دو بارپریدی موتوری آخر می افتی موتوری

در قمار زندگی ما باختیم ... بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم

در قمار زندگی ما باختیم ... بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم

بوق نزن شاگردم خوابه...


پشت کامیون نوشته بود: روزی که دلم پیش دلت بود گرو

 دامان مرا سخت گرفتی که مرو

 امروز که دلت مایل جای دگر است

 کفش کج من راست نهادی که برو...


در این دنیای بی حاصل چرا مغرور می گردی

 سلیمان گر شوی آخر اسیر مور می گردی

پشت یه کامیون :خوش به حال آنکه خوابه ما به بیداری خوشیم

بی گناهم ولی همیشه محکومم

 به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد....

به مد پوشان بگوئید اخرین مد کفن است

شد شد، نشد بی خیال....

یارب نظر تو بر نگردد.................. برگشتن روزگار سهل است

نیم کیلو باش،مرد باش

اسیر جی پی اس

آب رادیاتور ماشین بخور محتاج نامردان نباش!

به حرمت اشک مادر توبه کردم

دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم                      طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

بی تو هرگز............باتو؟؟؟؟عمرا

100 بار بدی کردی و دیدی ثمرش را ...

خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی

رادیات عشق من از بهر تو آمد به جوش..........گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم

همه شب بر آستانت شده کار من گدایی

به خدا که این گدایی ندهم به پادشاهی

اینجور نگاه نكن پنچر میشم

منمشتعلعشقعلیمچهكنم (من مشتعل عشق علیم چه كنم)

ننه سلطان غمه 

نورپایین ، نشانه شعوربالاست

اره تو محشری ..........از ولوو سری



[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 09:55 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

به امید دمی با دوست

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم


قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم 

تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمی بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می گریم

چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی بینم

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی بینم

کنون دم درکش ای سعدی ; که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست ; وان دم هم نمیبینم


[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم


گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم


چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم


آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم


او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم


این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم


آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست

ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم


ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم

چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم


چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم


گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست

کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم


نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم



[ دوشنبه 27 مرداد 1393 ] [ 07:01 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟

شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟

تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟

شبیه یك پرنده ، خیس از باران كه می آیم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟

پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا؟

شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا؟

نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا ؟

ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من

به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟

برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟

شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا؟

صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا؟

تو شیرین تر از آن هستی كه شادابیت كم گردد

و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟!!!



[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی


عجب شاخه گل وار به پایم شکستی


قلم زد نگاهت به نقش آفرینی


که صورتگری را نبود این چنینی


پریزاد عشقو مه آسا کشیدی


خدا را به شور تماشا کشیدی


تو دونسته بودی، چه خوش باورم من


شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من


تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب


تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب


قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی


تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی


همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت


به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت


گذشت روزگاری از اون لحظه ناب


که معراج دل بود به درگاه مهتاب


در اون درگه عشق چه محتاج نشستم


تو هر شام مهتاب به یادت شکستم


تو از این شکستن خبرداری یا نه


هنوز شور عشقو به سر داری یا نه


تو دونسته بودی، چه خوش باورم من


شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من


تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب


تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب


قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی


تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی


همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت


به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری


من اون ماهو دادم به تو یادگاری


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری


من اون ماهو دادم به تو یادگاری


من اون ماهو دادم به تو یادگاری



[ یکشنبه 26 مرداد 1393 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصــــه پر حادثــه حاضــــر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من بــه دنبال تو یک عمر مسافــــر باشـــم

تو پری باشـــی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟

یا در این قصـــه بــــه دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده اســــم خوش شاعـــر باشـــــم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ایمان بــــه تــــو کافـــر باشـم

دردم این است که باید پس از این قسمت ها

سال هــــا منتــظـر قسمت آخـــــر باشــــــم

غ.طریقی



[ جمعه 24 مرداد 1393 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم
ناز بنیاد مكن تا نكنى بنیادم

مى مخور با همه كس تا نخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فریادم

زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم
طره را تاب مده تا ندهى بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبرى از خویشم
غم اغیار مخور تا نكنى ناشادم

رخ برافروز كه فارغ كنى از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كنى آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را
یاد هر قوم مكن تا نروى از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شیرین منما تا نكنى فرهادم

رحم كن بر من مسكین و به فریادم رس
تا به خاك در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرد اندر وى
من از آن روز كه در بند توام آزادم

حافظ 




موضوع: حافظ،
[ جمعه 24 مرداد 1393 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

یارب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست

یارب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست
جان ماسوخت بپرسید که جانانه ی کیست

حالیا خانه براندازدل ودین من است
تا درآغوش که می خسبد و همخانه ی کیست

باده ی لعل لبش کزلب من دورمباد
راح روح که وپیمان ده پیمانه ی کیست

دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
باز پرسید خدا را که به پروانه ی کیست

می دهد هرکسش افسونی ومعلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانه ی کیست

یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
درَ یکتای که وگوهر یکدانه ی کیست

گفتم : آه ازدل دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلب خنده کنان گفت : که دیوانه ی کیست

حافظ




موضوع: حافظ،
[ جمعه 24 مرداد 1393 ] [ 12:10 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست  
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست 

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان  
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین  
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست ؟ 

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند  
کافر عشق بود گر نشود باده پرست 

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر  
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست 

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم  
گر از خمر بهشت است وگر باده مست 

خنده جام می و زلف گره گیر نگار  
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

حافظ




موضوع: حافظ،
[ جمعه 24 مرداد 1393 ] [ 12:08 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است


شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است 

                           برگ می ریزد...ستیزش با خزان بی فایده است

باز میپرسی چه شد که عاشق جبرت شدم؟

                            در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

بال وقتی بکشند از کوچ هم باید گذشت

                           دستو پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

تا تو بوی زلف ها را میفرستی با نسیم

                           سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تیری از جایی که فکرش را نمیکردم رسید

                           دوری از آن دلبر ابرو کمان بی فایده است

در منه عاشق توان ذره ای پرهیز نیست

                           پرت کن ما را به دوزخ امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

                          حرف موسی را نمیفهمند .شبان بی فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

                         همچونان میگردم اما همچونان بی فایده است.....

کاظم بهمنی





موضوع: کاظم بهمنی،
[ یکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]