تبلیغات
بهترین شعرهای انتخابی من - مطالب مرداد 1394

چه غریب ماندی ای دل

Image result for ‫چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری‬‎

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان 
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر 
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 هوشنگ ابتهاج





موضوع: هوشنگ ابتهاج،
[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 07:08 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

گردش چشم سیاه تو خوشم می آید

Image result for ‫گردش چشم سیاه تو خوشم می آید‬‎
گردش چشم سیاه تو خوشم می آید

موج دریای نگاه تو خوشم می آید

همچو مهتاب که بر ابر حریری تابد

تن و تن پوش سیاه تو خوشم می آید

چون چراغی که دل شب به مزاری سوزد

سوختن در سر راه تو خوشم می آید

در سپهر نگهم نور فشاند شبها

مهر من جلوه ماه تو خوشم می آید

جلوه گلشن اندام که دیدی ای دست

که خس و خار و گیاه تو خوشم می آید

بسکه در آتش هجران کسی سوخته ایی

اشک جان پرور و آه تو خوشم می آید

رفتی از خویش و کف پای که را بوسیدی؟

ای دل پاک گناه تو خوشم می آید


حیدری وجودی



[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 07:06 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی

گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی...

گفتی: به جز این چیستم؟ گفتم: تو رویای منی

گفتی: به امیدم نباش، من یک شب دلخسته ام

گفتم: نمی دانی مگر؟ امید فردای منی

گفتی: دل من زخمی این روزهای شب زده است

گفتم: تو اما مرهم این قلب تنهای منی

گفتی: چه میخواهی تو از این ساحل ویران شده؟

گفتم : هنوزم در غزل، آبی دریای منی

گفتی: هنوزم شاعری؟ بارانی و لبریز و سبز؟

گفتم: دچار و شاعرم ، زیرا تو زیبای منی

گفتی: چه فرقی می کند، باشم کنارت یا که نه؟

گفتم: نمی دانی مگر؟ امروز و فردای منی

گفتی: که مجنون می شوی از بودنت با من ، برو

گفتم: که مجنون بوده ام از وقتی تو عشق منی


[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 07:01 ق.ظ ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]