بهترین شعرهای انتخابی من اشعار گوناگون برگزیده برای شما tag:http://eivary.mihanblog.com 2017-04-25T05:35:53+01:00 mihanblog.com دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟ 2017-03-09T15:57:12+01:00 2017-03-09T15:57:12+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1083 محمدرضا علی پور ایوری ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟ جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست خندید صبح بر من و بر انتظار من زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست فرهاد یاد باد که چون داستان او شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است
گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد ، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست

عماد خراسانی

]]>
آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد 2017-03-09T15:54:01+01:00 2017-03-09T15:54:01+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1082 محمدرضا علی پور ایوری آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا کاشکی فکر من عاشقِ شیدا می کرد یا نمی داد ترا این همه بیدادگری یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد کاشکی گم شده بود این دلِ دیوانه ی من پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد ای که در سوختنم با دلِ من ساخته ای کاش یک شب دلت اندیشه ی فردا می کرد کاش می بود به فکر دلِ دیوانه ی ما آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد کاش درخواب شبی روی تو می دید عماد بوسه ای از لب ل

آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشقِ شیدا می کرد

یا نمی داد ترا این همه بیدادگری
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

کاشکی گم شده بود این دلِ دیوانه ی من
پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد

ای که در سوختنم با دلِ من ساخته ای
کاش یک شب دلت اندیشه ی فردا می کرد

کاش می بود به فکر دلِ دیوانه ی ما
آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد

کاش درخواب شبی روی تو می دید عماد
بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد

عماد خراسانی

]]>
چنین شد روزگاران معــــــــلم! 2017-03-07T13:20:51+01:00 2017-03-07T13:20:51+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1078 محمدرضا علی پور ایوری چنین شد روزگاران معــــــــلم!                رفــــــاه نابسامان معــــــــــلم!بسختی طی شود هر ماه و سالش             که بر لب می رسد جان معلم!همه آگه ز اســــــــــرار حقوقش               نه بــــر آلامِ پنهان معـــــــلم!در این آشفته بازار گــــــرانی                 تُهی نانی است بر خوان معلم!همیشه ضامن هر قسط و وام است!         آپلود عکس

چنین شد روزگاران معــــــــلم!                رفــــــاه نابسامان معــــــــــلم!

بسختی طی شود هر ماه و سالش             که بر لب می رسد جان معلم!

همه آگه ز اســــــــــرار حقوقش               نه بــــر آلامِ پنهان معـــــــلم!

در این آشفته بازار گــــــرانی                 تُهی نانی است بر خوان معلم!

همیشه ضامن هر قسط و وام است!          امان از مهر و احسان معـــلم!

به صد سال دگر شاید( پژو) هم                بگیرد جای (پیکان )معـــــلم!

هُتل،ها" مال" از ما بهتران" است             نه جایی بهر اسکان معــــلم!

در "اِسکان موقت" گربه  و موش              رَوَد بالا ز طِفلان معـــــــلم!

طلایی بیمه "را "مِس بیمه" گویند!        که نتوان کرده درمان معــلم!

حقوقش جملگی بر باد رفته است              چو پُر گردیده  دندان معـــلم!  

به " سیما و صدایش "من چه گویم؟           چه می خواهد وی از جان معلم؟

بجای انعـــــــــــــکاس مشکل او             شِمارَد لُقمه ی نان معـــــــلم!

هزاران مشکل دیگر نَکاهَــــد                 ز عشق و کار و ایمان معـلم!

نیاید کاری از دستــــــم ولیکن                 زنم بوسه به دستان معـــــلم!

]]>
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد 2017-02-14T04:26:13+01:00 2017-02-14T04:26:13+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1077 محمدرضا علی پور ایوری شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـردحامد عسکری
Image result for ‫ســرم را بــــاد برد‬‎
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

حامد عسکری

]]>
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی 2017-02-13T12:52:10+01:00 2017-02-13T12:52:10+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1076 محمدرضا علی پور ایوری هرچه با تنهایی من آشنا تر می شویدیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شویهرچه از این روزهای آشنایی بگذردمن پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شویمن که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهارسبزتر می بالی و بالا بلاتر می شویمثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه هاگاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شویعشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیبمی کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوییا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیاریا به دیدار من ابری نیا... تر میشویحامد عسکری xnef_dsc_7311.jpg
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

حامد عسکری
]]>
تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده 2017-02-13T12:44:47+01:00 2017-02-13T12:44:47+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1074 محمدرضا علی پور ایوری تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده  چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد: زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده حامد عسکری 6kl4_img_20160702_134100.jpg.jpg.jpg

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده

حامد عسکری
]]>
قصه ی غمگین بابا اینچنین آغاز شد 2017-02-13T12:28:31+01:00 2017-02-13T12:28:31+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1073 محمدرضا علی پور ایوری زنگ انشا شد عزیزان دفتر خود وا کنید ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنید صحبت خود را معلم با خدا آغاز کرد کهنه زخمی از میان زخمها سر باز کرد ساعتی رفت و تمام بچه ها انشا به دست هر کسی پیش آمد و دفتر نشان داد و نشست ناگهان چشم معلم بر سعید افتاد و گفت گوش ما باید صدای دلنوازت را شنفت دفتر خود را نیاوردی عزیزم پیش ما نازنین حرفی بزناینگونه غمگینی چرا سر به زیر و چشم نم آهسته پیش آمد سعید از غم هجران بابا زیر لب آهی کشید دفتر اندوه و غم یکبار دیگر باز شد قصه ی غمگین بابا اینچنین آغاز شد Related image
زنگ انشا شد عزیزان دفتر خود وا کنید

ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنید

صحبت خود را معلم با خدا آغاز کرد

کهنه زخمی از میان زخمها سر باز کرد

ساعتی رفت و تمام بچه ها انشا به دست

هر کسی پیش آمد و دفتر نشان داد و نشست

ناگهان چشم معلم بر سعید افتاد و گفت

گوش ما باید صدای دلنوازت را شنفت

دفتر خود را نیاوردی عزیزم پیش ما

نازنین حرفی بزناینگونه غمگینی چرا

سر به زیر و چشم نم آهسته پیش آمد سعید

از غم هجران بابا زیر لب آهی کشید

دفتر اندوه و غم یکبار دیگر باز شد

قصه ی غمگین بابا اینچنین آغاز شد

بچه ها بابای من در زندگی چیزی نداشت

غصه را بر روی غم غم روی ماتم میگذاشت

مادرم وقتی که از دنیای فانی رخت بست

رشته یتقدیر بابا ناگهان از هم گسست

بلبلی از آشیان زندگانی پر کشید

از نبود مادرم بابا چه آمد بر سرم

من خجالت میشکم بر چشم سارا بنگرم

روزگار خواهر شش ساله ام بد میگذشت

شمع شبهای وصال از بخت او خاموش گشت

رفتگر در گوشه ای از کوچه ی پر پیچ و غم

بر زمین افتاد از کثرت اندوه و غم

از فراق روی همسر در جوانی پیر شد

پیر هجران عاقبت از زندگی سیر شد

چون در آن سرما کسی در کوچه ی بن بست نیست

آنکه بر روی زمین افتاده پس بابای کیست

پیرمردی خسته در صبح زمستان جان سپرد

کودکان خردسال خویش را از یاد برد

بچه ها این سرگذشت تلخ بابای من است

قصه یغمگین سارا دختری بی سرپرست

لقمه نانی برای عمه جانم می برم

من به سارا جمعه ها اسباب بازی میخرم

کودک ده ساله وقتی همچو بابا می شود

نیمه ای از روز را شاگرد بنا می شود

پینه های دست من گویای درد کهنه ایست

زیر پای فقر باباهای ما امضای کیست؟

چون که انشای غم انگیز سعید اینجا رسید

جای اشک از چشم آقای معلم خون چکید

چهره ی غمگین آقای معلم زرد شد

از غم و اندوه شاگردش سراپا درد شد

لحظه ای در خود فرو رفت و سپس آهی کشید

پیش چشم کودکان زد بوسه بر دست سعید

بچه ها انشای این کودک پر از اندوه شد

غصه و غمهای او اندازه ی یک کوه بود

گرچه این انشای غمگین مادر و بابا نداشت

درس عشق و عاشقی در جمع ما برجا گذاشت

پینه های زخمناک این پسر غم آفرید

از زمین تا آسمان اندوه و ماتم آفرید

کاسه صبر معلم ناگهان لبریز شد

چشم غمناکش به چشم مرد کوچک تیز شد

گفت یا رب دست این فرزند میهن زخمناک

زخم اگر بر دل نشیند زخم دیگر را چه باک

گر چه خاک سرزمین پاکم از جنس طلاست

فقر و ماتم ، گریه و غم سهم باباهای ماست

]]>
دفتر شعر من ای دوست، ز تو نام گرفت 2017-02-10T16:23:07+01:00 2017-02-10T16:23:07+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1071 محمدرضا علی پور ایوری دفتر شعر من ای دوست، ز تو نام گرفت قلمم از زخ زیبای تو الهام گرفت مصرع اول هر بیت ،بجز یاد تو نیست تا که ابیاتِ غزل ،از تو سرانجام گرفت هر چه از عشق سرودم، همه در وصف تو بود هر کلامی که نوشتم ،ز رُخَت وام گرفت دلم از دیده به هر سو نگران ، داشت نگاه تا تو را دید نگاهم ، دلم آرام گرفت مسجد و میکده ،جز وصف جمال تو نبود سر به محراب و، دل از دست توأم جام گرفت نظری دل به دلِ حادثه بسپار و برو چون تو بسیار در این حادثه ‌، ایام گرفت
Image result for ‫دفتر شعر من ای دوست، ز تو نام گرفت‬‎

دفتر شعر من ای دوست، ز تو نام گرفت
قلمم از زخ زیبای تو الهام گرفت

مصرع اول هر بیت ،بجز یاد تو نیست
تا که ابیاتِ غزل ،از تو سرانجام گرفت

هر چه از عشق سرودم، همه در وصف تو بود
هر کلامی که نوشتم ،ز رُخَت وام گرفت

دلم از دیده به هر سو نگران ، داشت نگاه
تا تو را دید نگاهم ، دلم آرام گرفت

مسجد و میکده ،جز وصف جمال تو نبود
سر به محراب و، دل از دست توأم جام گرفت

نظری دل به دلِ حادثه بسپار و برو
چون تو بسیار در این حادثه ‌، ایام گرفت

]]>
یک شبی مجنون نمازش را شکست 2016-02-29T17:51:25+01:00 2016-02-29T17:51:25+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1070 محمدرضا علی پور ایوری یک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب مست مستش کرده بودفارغ از جام الستش کرده بودسجده ای زد بر لب درگاه اوپر ز لیلا شد دل پر آه اوگفت یا رب از چه خوارم کرده ایبر صلیب عشق دارم کرده ایجام لیلا را به دستم داده ایوندر این بازی شکستم داده اینشتر عشقش به جانم می زنیدردم از لیلاست آنم می زنیخسته ام زین عشق ؛ دل خونم مکنمن که مجنونم تو مجنونم مکنمرد این بازیچه دیگر نیستماین تو و لیلای تو … من نیستمگفت : ای دیوانه لیلایت منمدر رگ پنهان و پیدایت منمسال ها ب Image result for ‫مجنون‬‎
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق ؛ دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 مرتضی عبدالهی

]]>
رفتنم را ای دوستان باور کنید 2016-01-21T09:47:11+01:00 2016-01-21T09:47:11+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1069 محمدرضا علی پور ایوری روز مرگم  اشک را پیدا کنید روی قلبم عشق را پیدا کنید روز مرگم خاک را باور کنید روی قبرم لاله را پرپر کنید خانه را وقف نیلوفر کنید پیکرم را غرق در شبنم کنید روز مرگم دوست را دعوت کنید بعد مرگم خنده را سر کنید رفتنم را ای دوستان باور کنید    

روز مرگم  اشک را پیدا کنید

روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قبرم لاله را پرپر کنید

خانه را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

بعد مرگم خنده را سر کنید

رفتنم را ای دوستان باور کنید

 

 

]]>
مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی 2016-01-21T09:41:11+01:00 2016-01-21T09:41:11+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1068 محمدرضا علی پور ایوری مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغماییکه او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دلفروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جانبلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکیچو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی مرا غیرت همی‌گوید خموش ار جانت می‌بایدز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدنحلالستت حلالستت اگر زنجیر می‌خایی بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می‌ترسیقبا بشکا عکس

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی

که او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی

کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل

فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی

به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان

بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی

چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی

چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی

مرا غیرت همی‌گوید خموش ار جانت می‌باید

ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی

ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن

حلالستت حلالستت اگر زنجیر می‌خایی

بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می‌ترسی

قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می‌پایی

وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی‌گنجد

به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی

اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی

وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی

در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی

اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی

گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی

که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی

اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو

وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی

گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا

گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی

به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را

که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی

منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه

که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی

دهان عشق می‌خندد که نامش ترک گفتم من

خود این او می‌دمد در ما که ما ناییم و او نایی

چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی

ببین نی‌های اشکسته به گورستان چو می‌آیی

بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی

زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی

هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش

که می‌ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی

]]>
نـامـت نوشــته شــد به دلــم . مهـربان مـن 2016-01-19T15:33:23+01:00 2016-01-19T15:33:23+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1067 محمدرضا علی پور ایوری نـامـت نوشــته شــد به دلــم . مهـربان مـن  از عشــق تسـت . ســبز و بــهار و خــزان مـن یکــدم ز پشـت پنـجـره چـون جـام آفتـــــاب  بـر من نگـــاه کـن ؛ فــدای تو جــــان مـــــن از آن نگـــاه خــویـش بــریــز آب زنـدگـــــــی  بــر جــان تشــنه ام نمــانـده تـــــوان مــــن در حســرت نگـــاه تــو . مــن آه میـکشـــــم  امــا کجــاسـت پــاســـــخ آهِ  نهـــــــــــــان مـن؟ آتــش فتــــاده بــر چــمن ســبز زنــدگــــــی ویــرانــــه میشــــود ز غــمـت آ نتیجه تصویری برای مهـربان مـن

نـامـت نوشــته شــد به دلــم . مهـربان مـن

 از عشــق تسـت . ســبز و بــهار و خــزان مـن


یکــدم ز پشـت پنـجـره چـون جـام آفتـــــاب

 بـر من نگـــاه کـن ؛ فــدای تو جــــان مـــــن


از آن نگـــاه خــویـش بــریــز آب زنـدگـــــــی

 بــر جــان تشــنه ام نمــانـده تـــــوان مــــن


در حســرت نگـــاه تــو . مــن آه میـکشـــــم

 امــا کجــاسـت پــاســـــخ آهِ  نهـــــــــــــان مـن؟


آتــش فتــــاده بــر چــمن ســبز زنــدگــــــی

ویــرانــــه میشــــود ز غــمـت آشــــــیان مــــن


پـــژ واک نــام تسـت  کـــه تـکــرار میشـــو د

هــمچـون ســتـاره هـا بــه شـب آسـمان مـن


ای چـشمه ی زلال و صمیـمی بجـوش بـــاز

 ســیـــــــــراب کـــن زجــام محـــبـت روان مــن


جــاریســت  نازنیــن من اکـنـون بـه پــای تـو

گــل بـوســه هــای سـرخ غزل از لبـــان مــــن


شـبهـا چـو شــمع . زاتـش دل. ذوب میشوم

 افسوس کـو در ایـن دل شـب همـزبــان مــن؟


 شعر از محمود انصاری کلیبری

]]>
بی تو به سر نمی شود 2015-12-08T12:57:29+01:00 2015-12-08T12:57:29+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1060 محمدرضا علی پور ایوری بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود                             داغ تو دارد این دلم جای ِ دگر نمی شوددیده عقل مست تو ، چرخه چرخ پست ِ تو                             گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شودجان ز تو جوش می کند  دل ز تو نوش می کند                          بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
                             داغ تو دارد این دلم جای ِ دگر نمی شود

دیده عقل مست تو ، چرخه چرخ پست ِ تو
                             گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند  دل ز تو نوش می کند
                             عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود

خمر ِ من و خمار ِ من باغ من و بهار ِ من 
                             خواب من و خمار من بی تو به سر نمی شود

جاه و جلالِ من تویی مکلت و  مالِ من تویی
                              آب ِ زلال من تو یی بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
                             آن ِ منی کجا روی بی تو به سر نمی شود

دل بِنَهَند برکنی ، توبه کنند بشکنی
                            این همه خود تو میکنی بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
                           باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
                           ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود

خواب مرا بِبَسته ای نقش مرا بشسته ای
                           وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
                          مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم
                        سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

هرچه بگویم ای صنم ، نیست جدا ز نیک و بد
                        هم تو بگو ز لطف ِ خود بی تو به سر نمی شود
مولانا
]]>
شعر ی باتمام حروف 2015-12-04T14:37:19+01:00 2015-12-04T14:37:19+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1059 محمدرضا علی پور ایوری (ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم__________________________(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم__________________________(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم__________________________(ت) توکل بر شما کردم به سویت التجا کردم__________________________(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم__________________________(ج) جوانی را خطا کردم ز مهرت امتناع کردم__________________________(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا گر خطا کردم__________________________(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم______________ (ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
__________________________
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
__________________________
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
__________________________
(ت) توکل بر شما کردم به سویت التجا کردم
__________________________
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
__________________________
(ج) جوانی را خطا کردم ز مهرت امتناع کردم
__________________________
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا گر خطا کردم
__________________________
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
__________________________
(خ) خداوندا تو میدانی  که از غفلت چه ها کردم
__________________________
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
__________________________
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم
__________________________
(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
__________________________
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفا کردم
__________________________
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
__________________________
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
__________________________
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا کردم
__________________________
(ض) ضعیف و ناتوانم من به درگاهت ندا کردم
__________________________
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کردم
__________________________
(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
__________________________
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
__________________________
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
__________________________
(ف) فقیرم بر سر کویت غنایت را  صدا کردم
__________________________
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
__________________________
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
__________________________
(گ) گرَم از درگهت رانی خداوندا خطا کردم
__________________________
(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم
__________________________
(م) مرا سوی خود آور از این رو من صفا کردم
__________________________
(ن) نرانیم ز درگاهت  که یاربی صدا کردم
__________________________
(و) ولیت را همی خوانم، او را  مقتدا کردم
__________________________
(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دعا کردم 
__________________________
(ی) یکی عبد گنهکارم مرا عفوم نما یارم غزل را انتها کردم
]]>
چه غریب ماندی ای دل 2015-08-03T02:38:49+01:00 2015-08-03T02:38:49+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1057 محمدرضا علی پور ایوری چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاریغم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باریچه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باریدل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کارینرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند دل آبگینه بشکن که نماند جز غباریهمه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاریسحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست&nbs

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری 
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد 
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان 
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی 
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند 
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد 
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست 
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم 
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر 
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها 
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

 هوشنگ ابتهاج

]]>
گردش چشم سیاه تو خوشم می آید 2015-08-03T02:36:05+01:00 2015-08-03T02:36:05+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1056 محمدرضا علی پور ایوری گردش چشم سیاه تو خوشم می آیدموج دریای نگاه تو خوشم می آیدهمچو مهتاب که بر ابر حریری تابدتن و تن پوش سیاه تو خوشم می آیدچون چراغی که دل شب به مزاری سوزدسوختن در سر راه تو خوشم می آیددر سپهر نگهم نور فشاند شبهامهر من جلوه ماه تو خوشم می آیدجلوه گلشن اندام که دیدی ای دستکه خس و خار و گیاه تو خوشم می آیدبسکه در آتش هجران کسی سوخته اییاشک جان پرور و آه تو خوشم می آیدرفتی از خویش و کف پای که را بوسیدی؟ای دل پاک گناه تو خوشم می آیدحیدری وجودی Image result for ‫گردش چشم سیاه تو خوشم می آید‬‎
گردش چشم سیاه تو خوشم می آید

موج دریای نگاه تو خوشم می آید

همچو مهتاب که بر ابر حریری تابد

تن و تن پوش سیاه تو خوشم می آید

چون چراغی که دل شب به مزاری سوزد

سوختن در سر راه تو خوشم می آید

در سپهر نگهم نور فشاند شبها

مهر من جلوه ماه تو خوشم می آید

جلوه گلشن اندام که دیدی ای دست

که خس و خار و گیاه تو خوشم می آید

بسکه در آتش هجران کسی سوخته ایی

اشک جان پرور و آه تو خوشم می آید

رفتی از خویش و کف پای که را بوسیدی؟

ای دل پاک گناه تو خوشم می آید


حیدری وجودی

]]>
گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی 2015-08-03T02:31:05+01:00 2015-08-03T02:31:05+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1055 محمدرضا علی پور ایوری گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی...گفتی: به جز این چیستم؟ گفتم: تو رویای منیگفتی: به امیدم نباش، من یک شب دلخسته امگفتم: نمی دانی مگر؟ امید فردای منیگفتی: دل من زخمی این روزهای شب زده استگفتم: تو اما مرهم این قلب تنهای منیگفتی: چه میخواهی تو از این ساحل ویران شده؟گفتم : هنوزم در غزل، آبی دریای منیگفتی: هنوزم شاعری؟ بارانی و لبریز و سبز؟گفتم: دچار و شاعرم ، زیرا تو زیبای منیگفتی: چه فرقی می کند، باشم کنارت یا که نه؟گفتم: نمی دانی مگر؟ امروز و فردای منیگفتی: که مجنون می شوی از بودنت گفتی: مگر من کیستم؟ گفتم: تو دنیای منی...

گفتی: به جز این چیستم؟ گفتم: تو رویای منی

گفتی: به امیدم نباش، من یک شب دلخسته ام

گفتم: نمی دانی مگر؟ امید فردای منی

گفتی: دل من زخمی این روزهای شب زده است

گفتم: تو اما مرهم این قلب تنهای منی

گفتی: چه میخواهی تو از این ساحل ویران شده؟

گفتم : هنوزم در غزل، آبی دریای منی

گفتی: هنوزم شاعری؟ بارانی و لبریز و سبز؟

گفتم: دچار و شاعرم ، زیرا تو زیبای منی

گفتی: چه فرقی می کند، باشم کنارت یا که نه؟

گفتم: نمی دانی مگر؟ امروز و فردای منی

گفتی: که مجنون می شوی از بودنت با من ، برو

گفتم: که مجنون بوده ام از وقتی تو عشق منی
]]>
قدرت کردگار می بینم 2015-06-29T02:20:52+01:00 2015-06-29T02:20:52+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1062 محمدرضا علی پور ایوری قدرت کردگار می بینم حالت روزگار می بینم حکم امسال صورت دگر است نه چو پیرار و پار می بینم از نجوم این سخن نمی گویم بلکه از کردگار می بینم غین در دال چون گذشت از سال بوالعجب کار و بار می بینم در خراسان و مصر و شام و عراق فتنه و کارزار می بینم گرد آئینه ضمیر جهان گرد و زنگ و غبار می بینم همه را حال می شود دیگر گر یکی در هزار می بینم ظلمت ظلم ظالمان دیار غصهٔ درد یار می بینم قصهٔ بس غریب می شنوم بی حد و بی شمار می بینم جنگ و آشوب و فتنه و بیداد از یمین و یسار می بینم غارت و قتل

قدرت کردگار می بینم

حالت روزگار می بینم

حکم امسال صورت دگر است

نه چو پیرار و پار می بینم

از نجوم این سخن نمی گویم

بلکه از کردگار می بینم

غین در دال چون گذشت از سال

بوالعجب کار و بار می بینم

در خراسان و مصر و شام و عراق

فتنه و کارزار می بینم

گرد آئینه ضمیر جهان

گرد و زنگ و غبار می بینم

همه را حال می شود دیگر

گر یکی در هزار می بینم

ظلمت ظلم ظالمان دیار

غصهٔ درد یار می بینم

قصهٔ بس غریب می شنوم

بی حد و بی شمار می بینم

جنگ و آشوب و فتنه و بیداد

از یمین و یسار می بینم

غارت و قتل و لشکر بسیار

در میان و کنار می بینم

بنده را خواجه وش همی یابم

خواجه را بنده وار می بینم

بس فرومایگان بی حاصل

عامل و خواندگار می بینم

هرکه او پار یار بود امسال

خاطرش زیر بار می بینم

مذهب ودین ضعیف می یابم

مبتدع افتخار می بینم

سکهٔ نو زنند بر رخ زر

در همش کم عیار می بینم

دوستان عزیز هر قومی

گشته غمخوار و خوار می بینم

هر یک از حاکمان هفت اقلیم

دیگری را دچار می بینم

نصب و عزل تبکچی و عمال

هر یکی را دوبار می بینم

ماه را رو سیاه می یابم

مهر را دل فَگار می بینم

ترک و تاجیک را به همدیگر

خصمی و گیر و دار می بینم

تاجر از دست دزد بی همراه

مانده در رهگذار می بینم

مکر و تزویر و حیله در هر جا

از صغار و کبار می بینم

حال هندو خراب می یابم

جور ترک و تتار می بینم

بقعه خیر سخت گشته خراب

جای جمع شرار می بینم

بعض اشجار بوستان جهان

بی بهار و ثمار می بینم

اندکی امن اگر بود آن روز

در حد کوهسار می بینم

همدمی و قناعت و کُنجی

حالیا اختیار می بینم

گرچه می بینم این همه غمها

شادئی غمگسار می بینم

غم مخور زانکه من در این تشویش

خرمی وصل یار می بینم

بعد امسال و چند سال دگر

عالمی چون نگار می بینم

چون زمستان پنجمین بگذشت

ششمش خوش بهار می بینم

نایب مهدی آشکار شود

بلکه من آشکار می بینم

پادشاهی تمام دانائی

سروری با وقار می بینم

هر کجا رو نهد بفضل اله

دشمنش خاکسار می بینم

بندگان جناب حضرت او

سر به سر تاجدار می بینم

تا چهل سال ای برادر من

دور آن شهریار می بینم

دور او چون شود تمام به کار

پسرش یادگار می بینم

پادشاه و امام هفت اقلیم

شاه عالی تبار می بینم

بعد از او خود امام خواهد بود

که جهان را مدار می بینم

میم و حا ، میم و دال می خوانم

نام آن نامدار می بینم

صورت و سیرتش چو پیغمبر

علم و حلمش شعار می بینم

دین و دنیا از او شود معمور

خلق از او بختیار می بینم

ید و بیضا که باد پاینده

باز با ذوالفقار می بینم

مهدی وقت و عیسی دوران

هر دو را شهسوار می بینم

گلشن شرع را همی بویم

گل دین را به بار می بینم

این جهان را چو مصر مینگرم

عدل او را حصار می بینم

هفت باشد وزیر سلطانم

همه را کامکار می بینم

عاصیان از امام معصومم

خجل و شرمسار می بینم

بر کف دست ساقی وحدت

بادهٔ خوش گوار می بینم

غازی دوست دار دشمن کش

همدم و یار و غار می بینم

تیغ آهن دلان زنگ زده

کُند و بی اعتبار می بینم

زینت شرع و رونق اسلام

هر یکی را دو بار می بینم

گرک با میش شیر با آهو

در چرا برقرار می بینم

گنج کسری و نقد اسکندر

همه بر روی کار می بینم

ترک عیار مست می نگرم

خصم او در خمار می بینم

نعمت الله نشسته در کنجی

از همه بر کنار می بینم


شاه نعمت الله ولی

]]>
شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی 2015-06-06T03:55:39+01:00 2015-06-06T03:55:39+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1049 محمدرضا علی پور ایوری شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستینمیدانم چه نوشیدم که سیرم کرده از هستیخودم مستُ ،غزل مستُ ،تمام واژه ها مستندقلم شوریده ای امشب،عجب اُعجوبه ای هستی!به ساز من که میرقصی،قیامت میکنی به به...چه طوفانی به پا کردی،قلم شاید تو هم مستی؟!زمین مستُ،زمان مستُ،مخاطب مست شعرم شدبنازم دلبریهایت!قلم، الحق که تردستیفلانی فرق بسیار است،میان مستی و مستیعزیزم خوب دقت کن!به هر مستی نگو پستیتظاهر میکنی اما،تو هم از دیدِ من مستیاگر پاکیزه تر بودی،به شعرم دل نمی بستیخودم مستُ ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستندمخاطب شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی

نمیدانم چه نوشیدم که سیرم کرده از هستی


خودم مستُ ،غزل مستُ ،تمام واژه ها مستند

قلم شوریده ای امشب،عجب اُعجوبه ای هستی!


به ساز من که میرقصی،قیامت میکنی به به...

چه طوفانی به پا کردی،قلم شاید تو هم مستی؟!


زمین مستُ،زمان مستُ،مخاطب مست شعرم شد

بنازم دلبریهایت!قلم، الحق که تردستی


فلانی فرق بسیار است،میان مستی و مستی

عزیزم خوب دقت کن!به هر مستی نگو پستی


تظاهر میکنی اما،تو هم از دیدِ من مستی

اگر پاکیزه تر بودی،به شعرم دل نمی بستی


خودم مستُ ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند

مخاطب معصیت کردی!به مشتی مست پیوستی
آفاق نظری
]]>
با خدا خواهی شوی نزدیک از خود دور باش 2015-02-28T16:25:45+01:00 2015-02-28T16:25:45+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1033 محمدرضا علی پور ایوری  با خدا خواهی شوی نزدیک از خود دور باشقهر کن با تیرگی آنگه رفیق نور باشهر کجا رو آوری طور است موسایی بجوبی خبر موسی تو خود هستی مقیم طور باشحور زیبایی ندارد پیش زیبایی دوستمحو روی دوست شود کمتر به فکر حور باشگر چه در خود از خدا مامورها داری به کوشخود برای خود به دفع هر خطر مأمور باشمار آزارد زنیش و مور ماند زیر پاخوی آدم خوش بود نه مار شونه مور باشاین سخن را از امیرالمؤمنین دارم به یادهر مصیبت تا لب گور است فکر گور باشگاه دیدار خدا از پای تا سر چشم شوو زنگاه غیر او تا چشم داری کور باشهر

Image result for ‫باخدابودن‬‎

 با خدا خواهی شوی نزدیک از خود دور باش

قهر کن با تیرگی آنگه رفیق نور باش


هر کجا رو آوری طور است موسایی بجو

بی خبر موسی تو خود هستی مقیم طور باش


حور زیبایی ندارد پیش زیبایی دوست

محو روی دوست شود کمتر به فکر حور باش


گر چه در خود از خدا مامورها داری به کوش

خود برای خود به دفع هر خطر مأمور باش


مار آزارد زنیش و مور ماند زیر پا

خوی آدم خوش بود نه مار شونه مور باش


این سخن را از امیرالمؤمنین دارم به یاد

هر مصیبت تا لب گور است فکر گور باش


گاه دیدار خدا از پای تا سر چشم شو

و زنگاه غیر او تا چشم داری کور باش


هر کجا دیدی که خواهند از خدا دورت کنند

تا قدم داری از آن دور از خدایان دور باش


بر طناب دار خود «میثم» چو میثم بوسه زن

نه به زر پابند نه تسلیم حرف زور باش

حاج غلامرضا سازگار

]]>
اولین درس دبیرستان من چشمان توست 2015-02-25T17:25:21+01:00 2015-02-25T17:25:21+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1032 محمدرضا علی پور ایوری آسمانِ آبیِ عرفانِ من چشمان توستاختر تابنده ی کیهان من چشمان توستدر حضور چشم هایت عشق معنا می شوداولین درس دبیرستان من چشمان توستدر بیابانی که خورشیدش قیامت می کندسایبان ظهر تابستان من چشمان توستدر غزل وقتی که از آیینه صحبت می شودبی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توستمن پُر از هیچم ، پُر از کفرم ، پُر از شرکم ، ولینقطه های روشن ایمان من چشمان توستدر شبستانی که صد سودابه حیران من اندجام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توستباز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن  !درد من ، این درد بی درمان من

آسمانِ آبیِ عرفانِ من چشمان توست

اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست


در حضور چشم هایت عشق معنا می شود

اولین درس دبیرستان من چشمان توست


در بیابانی که خورشیدش قیامت می کند

سایبان ظهر تابستان من چشمان توست


در غزل وقتی که از آیینه صحبت می شود

بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست


من پُر از هیچم ، پُر از کفرم ، پُر از شرکم ، ولی

نقطه های روشن ایمان من چشمان توست


در شبستانی که صد سودابه حیران من اند

جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست


باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن  !

درد من ، این درد بی درمان من چشمان توست

محمد سلمانی

]]>
تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است 2015-02-06T16:06:21+01:00 2015-02-06T16:06:21+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1013 محمدرضا علی پور ایوری مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده استخاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده استهر زمان یادت میفتم مثل قبرستانم و....سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده استناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودشاین سکوت بی رضایت، نه؛ به من برخورده استغیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتندتا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده استتیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشدآن کسانی را که ناحق عشق بالا برده استآن گلی را که خلایق بارها بو کرده اندتازه هم باشد برای من گلی پژمرده استکاظم بهمنی مثل گنجشکی که طوفان لانه اش را برده است

خاطرم از مرگ تلخ جوجه ها آزرده است


هر زمان یادت میفتم مثل قبرستانم و....

سینه ام سنگ مزار خاطرات مرده است


ناسزا گاهی پیام عشق دارد با خودش

این سکوت بی رضایت، نه؛ به من برخورده است


غیر از آن آیینه هایی که تقعر داشتند

تا به حالا هیچ کس کوچک مرا نشمرده است


تیر غیب از آسمان یک روز پایین می کشد

آن کسانی را که ناحق عشق بالا برده است


آن گلی را که خلایق بارها بو کرده اند


تازه هم باشد برای من گلی پژمرده است



کاظم بهمنی

]]>
تماشای تو وقت دلبری سخت است باور کن 2015-02-05T05:28:32+01:00 2015-02-05T05:28:32+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1012 محمدرضا علی پور ایوری تماشای تو وقت دلبری سخت است باور کنتو را دیدن به چشم خواهری سخت است باور کنتصور کردنت حتی میان خواب های منبدون چادر و بی روسری سخت است باور کناز اینکه شمع هر محفل شدی آهسته می سوزمچه ساده از همه دل می بری سخت است باور کنتصور کردنش حتی مرا از پا می اندازدتو باشی در کنار دیگری سخت است باور کنمن آن آتشفشانم که فرو خوردم غم خود رادلی پر دارم و... افشاگری سخت است باور کنمرا با گوشه ی چشمی به اتش می کشی، آرینگاهت باشد اما سرسری سخت است باور کنبه خون دل به دست آوردمت دل کندن آسان نیستکه بگذاری و را http://sheklakveblag.blogfa.com/ پریسا دنیای شکلک ها
تماشای تو وقت دلبری سخت است باور کن

تو را دیدن به چشم خواهری سخت است باور کن


تصور کردنت حتی میان خواب های من

بدون چادر و بی روسری سخت است باور کن


از اینکه شمع هر محفل شدی آهسته می سوزم

چه ساده از همه دل می بری سخت است باور کن


تصور کردنش حتی مرا از پا می اندازد

تو باشی در کنار دیگری سخت است باور کن


من آن آتشفشانم که فرو خوردم غم خود را

دلی پر دارم و... افشاگری سخت است باور کن


مرا با گوشه ی چشمی به اتش می کشی، آری

نگاهت باشد اما سرسری سخت است باور کن


به خون دل به دست آوردمت دل کندن آسان نیست

که بگذاری و راحت بگذری سخت است باور کن


سیدعلیرضا جعفری
]]>
بیا عاشقی را رعایت کنیم 2015-02-05T03:53:54+01:00 2015-02-05T03:53:54+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/1009 محمدرضا علی پور ایوری چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟           بیایید از عشق صحبت کنیمتمام عبادات ما عادت است        به بی‌عادتی کاش عادت کنیمچه اشکال دارد پس از هر نماز             دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟به هنگام نیّت برای نماز     به آلاله‌ها قصد قربت کنیمچه اشکال دارد که در هر قنوت         

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

           

بیایید از عشق صحبت کنیم


تمام عبادات ما عادت است

        

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم


چه اشکال دارد پس از هر نماز

             

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟


به هنگام نیّت برای نماز

    

 به آلاله‌ها قصد قربت کنیم


چه اشکال دارد که در هر قنوت

          

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟


چه اشکال دارد در آیینه‌ها

 

جمال خدا را زیارت کنیم؟


مگر موج دریا ز دریا جداست

        

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟


پراکندگی حاصل کثرت است

   

بیایید تمرین وحدت کنیم


«وجود» تو چون عین «ماهیت» است

      

چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟


اگر عشق خود علت اصلی است

       

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟


بیا جیب احساس و اندیشه را


پر از نقل مهر و محبت کنیم


پر از گلشن راز، از عقل سرخ


پر از کیمیای سعادت کنیم


بیایید تا عینِ عین القضات


میان دل و دین قضاوت کنیم


اگر سنت اوست نوآوری


نگاهی هم از نو به سنت کنیم


مگو کهنه شد رسم عهد الست


بیایید تجدید بیعت کنیم


برادر چه شد رسم اخوانیه؟


بیا یاد عهد اخوت کنیم


بگو قافیه سست یا نادرست


همین بس که ما ساده صحبت کنیم


خدایا دلی آفتابی بده


که از باغ گل‌ها حمایت کنیم


رعایت کن آن عاشقی را که گفت:


بیا عاشقی را رعایت کنیم

 قیصر امین پور
]]>
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد 2015-01-29T17:35:07+01:00 2015-01-29T17:35:07+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/994 محمدرضا علی پور ایوری گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکردهر چه کردم - هر چه - آه انگار آرامم نکردروستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکردبی تو خشکیدند پاهایم کسی را هم نبرد درد دل با سایه ی دیوار آرامم نکردخواستم دیگر فراموشت کنم اما نشدخواستم اما نشد، این کار آرامم نکردسوختم آن گونه در تب، آه از مادر بپرس دستمال تب بر نم دار آرامم نکردذوق شعرم را کجا برد؟ که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکردنجمه زارع
گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد

هر چه کردم - هر چه - آه انگار آرامم نکرد


روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل

 گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد


بی تو خشکیدند پاهایم کسی را هم نبرد

 درد دل با سایه ی دیوار آرامم نکرد


خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد

خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد


سوختم آن گونه در تب، آه از مادر بپرس

 دستمال تب بر نم دار آرامم نکرد


ذوق شعرم را کجا برد؟ که بعد از رفتنت

 عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

نجمه زارع

]]>
دارم گله از یار چرا یاریم نکرد 2015-01-29T13:22:13+01:00 2015-01-29T13:22:13+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/993 محمدرضا علی پور ایوری دارم گله از یار چرا یاریم نکردرحمی به حال منقلب و زاریم نکرداز بس که زجر دیده دلم خونِ خون شدهدر حیرتم از او ز چه دلداریم نکردپرسیده ام ز خود که چرا یار باوفافکری به حالِ بی کسی و خواریم نکردماندم به کار خویش پریشان و خسته دلگویا توجهی به گرفتاریم نکردیک عمر دم ز شاه شهیدان حسین زدمآیا نگه به اشک و عزاداریم نکرد ؟!!!بی اعتنائیش به یقین بی دلیل نیستبی ارزشم که دوست خریداریم نکردنه نه بس است حرف گزاف ای شکسته دلدیگر مگو که یار چرا یاریم نکردجلال الدین حیدری dsc_0340.jpg
دارم گله از یار چرا یاریم نکرد
رحمی به حال منقلب و زاریم نکرد
از بس که زجر دیده دلم خونِ خون شده
در حیرتم از او ز چه دلداریم نکرد
پرسیده ام ز خود که چرا یار باوفا
فکری به حالِ بی کسی و خواریم نکرد
ماندم به کار خویش پریشان و خسته دل
گویا توجهی به گرفتاریم نکرد
یک عمر دم ز شاه شهیدان حسین زدم
آیا نگه به اشک و عزاداریم نکرد ؟!!!
بی اعتنائیش به یقین بی دلیل نیست
بی ارزشم که دوست خریداریم نکرد
نه نه بس است حرف گزاف ای شکسته دل
دیگر مگو که یار چرا یاریم نکرد
جلال الدین حیدری
]]>
زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است 2015-01-28T02:25:02+01:00 2015-01-28T02:25:02+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/988 محمدرضا علی پور ایوری زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده استمن که هیچ... آینه ی خانه به رقص آمده است من و میخانه ی متروک جوانسالی ها  ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده استمردم شهر نظرباز و تو در جلوه گرییار می گرید و بیگانه به رقص آمده است  شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع  عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده استباد هر چند صمیمانه دویده است به خاکبرگ پاییز غریبانه به رقص آمده است باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد  به گمانم دل دیوانه به رقص آمده استمهدی مظاهری
Image result for ‫زلف زیبایت‬‎

زلف را شانه مزن ، شانه به رقص آمده است

من که هیچ... آینه ی خانه به رقص آمده است


 من و میخانه ی متروک جوانسالی ها

  ساقی بی می و پیمانه به رقص آمده است


مردم شهر نظرباز و تو در جلوه گری

یار می گرید و بیگانه به رقص آمده است


  شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع

  عشق در پیله ی پروانه به رقص آمده است


باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک

برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است


 باز در سینه کسی سر به قفس می کوبد

  به گمانم دل دیوانه به رقص آمده است

مهدی مظاهری

]]>
با بودن تو حال من اصلا خراب نیست 2015-01-26T04:28:44+01:00 2015-01-26T04:28:44+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/746 محمدرضا علی پور ایوری با بودن تو حال من اصلا خراب نیستمی خواهمت و بهتر از این انتخاب نیستاحساس می کنم که خدا قول داده استدیگر در این جهان خبری از عذاب نیستدیگر میان خاطره هامان ، از این به بعدچیزی به اسم دلهره و اضطراب نیستباور کن این خدا که خودش عاشقت کندحتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیستپاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تاباور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیستمن را ببوس تا همه ی شهر پر شوداین اتفاق هر چه که باشد سراب نیستدنیا سر جدایی ما شرط بسته استاما دعای شوم کسی مستجاب نیست... فرزادالماسی با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...
فرزادالماسی
]]>
ای ماه با که دست در آغوش میکنی 2015-01-24T09:00:42+01:00 2015-01-24T09:00:42+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/979 محمدرضا علی پور ایوری امشب به قصه ی دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنیاین دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی توکجا گوش میکنیدستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش میکنیدر ساغر تو چیست که با جرعه ی نخستهشیار و مست را همه مدهوش میکنیمی جوش می زند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش میکنی گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنیجام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنیسایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمعزین دا

امشب به قصه ی دل من گوش میکنی

 فردا مرا چو قصه فراموش میکنی


این دُر همیشه در صدف روزگار نیست

 می گویمت ولی توکجا گوش میکنی


دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

 ای ماه با که دست در آغوش میکنی


در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش میکنی


می جوش می زند به دل خم بیا ببین

 یادی اگر ز خون سیاووش میکنی


 گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

 بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی


جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

 حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی


سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش مکنی

هوشنگ ابتهاج

]]>
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد 2015-01-23T04:50:04+01:00 2015-01-23T04:50:04+01:00 tag:http://eivary.mihanblog.com/post/525 محمدرضا علی پور ایوری شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشدرود را از جگر کوه به دریا بکشدگیسوان تو شبیه است به شب، اما نهشب که اینقدر نباید به درازا بکشدخودشناسی قدم اول عاشق شدن استوای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشدعقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسمهم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشدیکی از ما دو نفر کشته به دست دگری استباش تا کار من و عقل به فردا بکشدزخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی منمن خودم خواسته ام کار به اینجا بکشدحال با پای خودت سر به بیابان بگذارپیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشدفاضل نظری
شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل، یکدل شده با عشق، فقط می ترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
باش تا کار من و عقل به فردا بکشد

زخمی کینه ی من! این تو و این سینه ی من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد
فاضل نظری
]]>