تبلیغات
بهترین شعرهای انتخابی من - مطالب محمدرضا علی پور ایوری

یا علی گفتن چه آسان! با علی بودن چه سخت

شاعر: احمد حسین پور علوی

قطره ام اما به فکر قطره ماندن نیستم
آن قدَر در یاد او غرقم که اصلاً نیستم

بر قلم آن کس که می راند سخن من نیستم
بی علی در فکر یک پایان روشن نیستم

بی خود از خود می شوم تا نام او را می برند
قدسیان این ذکر را تا عرش بالا می برند

قطره بودم آمدم مبهوت دریایم کنند
موج ها فکری برای تشنگی هایم کنند
ذره باشم تا غبار راه مولایم کنند
سخت مجنونم بگو مردم تماشایم کنند

با مفاتیح الجنان چشم او در باز شد
یا علی گفتم صدوده بار عشق آغاز شد

ابر مبهوتش شد و با جوهر باران نوشت
باد هوهو کرد و با یادش هو القرآن نوشت
ماه او را چارده بار از صمیم جان نوشت
نوبت خورشید چون شد نور جاویدان نوشت

ابر و باد و ماه و خورشید و فلک کاتب شدند
خوش نویسان علی بن ابی طالب شدند

ذکر او را گفته حتی کوه و دریا و درخت
یا علی گفتن چه آسان! با علی بودن چه سخت
جز علی از هر چه در دنیاست بربستیم رخت
سال و فال و حال و مال و اصل و نسل و تخت و بخت

نیست در این شهر یاری جز علی یک شهریار «!!»
لا فتی الا علی لا سیف الا ذولفقار

من نمی گویم از این می کی ننوش و کی بنوش
حضرت ساقی به من فرمود پی در پی بنوش
آستان بوسش بمان و با خیال وی بنوش
می بنوش و می بنوش و می بنوش و می بنوش

عشق مولایم علی این گونه مستم کرده است
بر در می خانه ها صهباپرستم کرده است

دوش درویشی صدا می زد دل و دلبر علی ست
ما همه لب تشنه ایم و ساقی کوثر علی ست
دست حق و شیر حق و حضرت حیدر علی ست
اوّلین مظلوم عالم بعد پیغمبر علی ست

عاقبت این عشق انسان را الهی می کند
با علی هر کس که باشد پادشاهی می کند

او جمالی دل ربا را دیده در صبر جمیل
صبر او ایمان او ورد زبان جبرئیل
هست راه پیچ در پیچ قیامت را دلیل
داستان آتش و دستان محتاج عقیل

عارفان غرقند در ژرفا ی اقیانوسی اش
مایه ی فخر ملائک می شود پابوسی اش

در حریمش می وزد گویی نسیم از هر طرف
هم کبوتر می پرد هم یا کریم از هر طرف
می رسد بانگ صراط المستقیم از هر طرف
هم فقیر و هم اسیر و هم یتیم از هر طرف

هر که باشد هر چه باشد او پناهش می دهد
صاحب این خانه بی تر دید راهش می دهد...




تاریخ : دوشنبه 6 خرداد 1398 | 03:14 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

ما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیست
یعنی به کارهای دگر اعتبار نیست

دانی بهشت چیست که داریم انتظار؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست

فصل بهار، فصل جنون است و این سه ماه
هر کس که مست نیست یقین هوشیار نیست

سنجیده ایم ما، به جز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست

خندید صبح بر من و بر انتظار من
زین بیشتر ز خوی توام انتظار نیست

دیشب لبش چو غنچه تبسم به من نمود
اما چه سود زانکه به یک گل بهار نیست

فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست

ناصح مکن حدیث که صبر اختیار کن
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست

برخیز دلبرا که در آغوش هم شویم
کان یار یار نیست که اندر کنار نیست

امید شیخ بسته به تسبیح و خرقه است
گویا به عفو و لطف تو امیدوار نیست

بر ما گذشت نیک و بد ، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

بگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باش
صیاد من بهار که فصل شکار نیست

عماد خراسانی



تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 07:27 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

آنکه رخسار ترا این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

آنکه می داد ترا حسن و نمی داد وفا
کاشکی فکر من عاشقِ شیدا می کرد

یا نمی داد ترا این همه بیدادگری
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

کاشکی گم شده بود این دلِ دیوانه ی من
پیش از آن روز که گیسوی تو پیدا می کرد

ای که در سوختنم با دلِ من ساخته ای
کاش یک شب دلت اندیشه ی فردا می کرد

کاش می بود به فکر دلِ دیوانه ی ما
آنکه خلق پری از آدم و حوا می کرد

کاش درخواب شبی روی تو می دید عماد
بوسه ای از لب لعل تو تمنا می کرد

عماد خراسانی



تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 07:24 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات
آپلود عکس

چنین شد روزگاران معــــــــلم!                رفــــــاه نابسامان معــــــــــلم!

بسختی طی شود هر ماه و سالش             که بر لب می رسد جان معلم!

همه آگه ز اســــــــــرار حقوقش               نه بــــر آلامِ پنهان معـــــــلم!

در این آشفته بازار گــــــرانی                 تُهی نانی است بر خوان معلم!

همیشه ضامن هر قسط و وام است!          امان از مهر و احسان معـــلم!

به صد سال دگر شاید( پژو) هم                بگیرد جای (پیکان )معـــــلم!

هُتل،ها" مال" از ما بهتران" است             نه جایی بهر اسکان معــــلم!

در "اِسکان موقت" گربه  و موش              رَوَد بالا ز طِفلان معـــــــلم!

طلایی بیمه "را "مِس بیمه" گویند!        که نتوان کرده درمان معــلم!

حقوقش جملگی بر باد رفته است              چو پُر گردیده  دندان معـــلم!  

به " سیما و صدایش "من چه گویم؟           چه می خواهد وی از جان معلم؟

بجای انعـــــــــــــکاس مشکل او             شِمارَد لُقمه ی نان معـــــــلم!

هزاران مشکل دیگر نَکاهَــــد                 ز عشق و کار و ایمان معـلم!

نیاید کاری از دستــــــم ولیکن                 زنم بوسه به دستان معـــــلم!


برچسب ها: روزگار معــــــــلم،

تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1395 | 04:50 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات
Image result for ‫ســرم را بــــاد برد‬‎
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

حامد عسکری


برچسب ها: حامد عسکری،

تاریخ : سه شنبه 26 بهمن 1395 | 07:56 ق.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات
xnef_dsc_7311.jpg
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی

حامد عسکری


تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

6kl4_img_20160702_134100.jpg.jpg.jpg

تو را هر قدر عطر یاس و ابریشم بغل کرده

مرا صدها برابر غصه و ماتم بغل کرده 

چه ذوقی می کند انگشترم هربار میبیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

چنان بر روی صورت ریختی موی پریشان را

که گویی ماه را یک هاله مبهم بغل کرده

لبت را می مکی با شیطنت انگار درباران

تمشکی سرخ را نمناکی شبنم بغل کرده

دلیل چاک پشت پیرهن شاید همین باشد:

زلیخا یوسفش را دیده و محکم بغل کرده

حامد عسکری


تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 04:14 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

Related image
زنگ انشا شد عزیزان دفتر خود وا کنید

ساعتی را با معلم صحبت از بابا کنید

صحبت خود را معلم با خدا آغاز کرد

کهنه زخمی از میان زخمها سر باز کرد

ساعتی رفت و تمام بچه ها انشا به دست

هر کسی پیش آمد و دفتر نشان داد و نشست

ناگهان چشم معلم بر سعید افتاد و گفت

گوش ما باید صدای دلنوازت را شنفت

دفتر خود را نیاوردی عزیزم پیش ما

نازنین حرفی بزناینگونه غمگینی چرا

سر به زیر و چشم نم آهسته پیش آمد سعید

از غم هجران بابا زیر لب آهی کشید

دفتر اندوه و غم یکبار دیگر باز شد

قصه ی غمگین بابا اینچنین آغاز شد

بچه ها بابای من در زندگی چیزی نداشت

غصه را بر روی غم غم روی ماتم میگذاشت

مادرم وقتی که از دنیای فانی رخت بست

رشته یتقدیر بابا ناگهان از هم گسست

بلبلی از آشیان زندگانی پر کشید

از نبود مادرم بابا چه آمد بر سرم

من خجالت میشکم بر چشم سارا بنگرم

روزگار خواهر شش ساله ام بد میگذشت

شمع شبهای وصال از بخت او خاموش گشت

رفتگر در گوشه ای از کوچه ی پر پیچ و غم

بر زمین افتاد از کثرت اندوه و غم

از فراق روی همسر در جوانی پیر شد

پیر هجران عاقبت از زندگی سیر شد

چون در آن سرما کسی در کوچه ی بن بست نیست

آنکه بر روی زمین افتاده پس بابای کیست

پیرمردی خسته در صبح زمستان جان سپرد

کودکان خردسال خویش را از یاد برد

بچه ها این سرگذشت تلخ بابای من است

قصه یغمگین سارا دختری بی سرپرست

لقمه نانی برای عمه جانم می برم

من به سارا جمعه ها اسباب بازی میخرم

کودک ده ساله وقتی همچو بابا می شود

نیمه ای از روز را شاگرد بنا می شود

پینه های دست من گویای درد کهنه ایست

زیر پای فقر باباهای ما امضای کیست؟

چون که انشای غم انگیز سعید اینجا رسید

جای اشک از چشم آقای معلم خون چکید

چهره ی غمگین آقای معلم زرد شد

از غم و اندوه شاگردش سراپا درد شد

لحظه ای در خود فرو رفت و سپس آهی کشید

پیش چشم کودکان زد بوسه بر دست سعید

بچه ها انشای این کودک پر از اندوه شد

غصه و غمهای او اندازه ی یک کوه بود

گرچه این انشای غمگین مادر و بابا نداشت

درس عشق و عاشقی در جمع ما برجا گذاشت

پینه های زخمناک این پسر غم آفرید

از زمین تا آسمان اندوه و ماتم آفرید

کاسه صبر معلم ناگهان لبریز شد

چشم غمناکش به چشم مرد کوچک تیز شد

گفت یا رب دست این فرزند میهن زخمناک

زخم اگر بر دل نشیند زخم دیگر را چه باک

گر چه خاک سرزمین پاکم از جنس طلاست

فقر و ماتم ، گریه و غم سهم باباهای ماست


برچسب ها: صحبت از بابا،

تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1395 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

Image result for ‫عکس نوشته‬‎

دفتر شعر من ای دوست، ز تو نام گرفت
قلمم از زخ زیبای تو الهام گرفت

مصرع اول هر بیت ،بجز یاد تو نیست
تا که ابیاتِ غزل ،از تو سرانجام گرفت

هر چه از عشق سرودم، همه در وصف تو بود
هر کلامی که نوشتم ،ز رُخَت وام گرفت

دلم از دیده به هر سو نگران ، داشت نگاه
تا تو را دید نگاهم ، دلم آرام گرفت

مسجد و میکده ،جز وصف جمال تو نبود
سر به محراب و، دل از دست توأم جام گرفت

نظری دل به دلِ حادثه بسپار و برو
چون تو بسیار در این حادثه ‌، ایام گرفت



تاریخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 07:53 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات
Image result for ‫مجنون‬‎
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق ؛ دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 مرتضی عبدالهی



تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

روز مرگم  اشک را پیدا کنید

روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قبرم لاله را پرپر کنید

خانه را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

بعد مرگم خنده را سر کنید

رفتنم را ای دوستان باور کنید

 

 



تاریخ : پنجشنبه 1 بهمن 1394 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

Related image

مسلمانان مسلمانان مرا ترکی است یغمایی

که او صف‌های شیران را بدراند به تنهایی

کمان را چون بجنباند بلرزد آسمان را دل

فروافتد ز بیم او مه و زهره ز بالایی

به پیش خلق نامش عشق و پیش من بلای جان

بلا و محنتی شیرین که جز با وی نیاسایی

چو او رخسار بنماید نماند کفر و تاریکی

چو جعد خویش بگشاید نه دین ماند نه ترسایی

مرا غیرت همی‌گوید خموش ار جانت می‌باید

ز جان خویش بیزارم اگر دارد شکیبایی

ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن

حلالستت حلالستت اگر زنجیر می‌خایی

بگو اسرار ای مجنون ز هشیاران چه می‌ترسی

قبا بشکاف ای گردون قیامت را چه می‌پایی

وگر پرواز عشق تو در این عالم نمی‌گنجد

به سوی قاف قربت پر که سیمرغی و عنقایی

اگر خواهی که حق گویم به من ده ساغر مردی

وگر خواهی که ره بینم درآ ای چشم و بینایی

در آتش بایدت بودن همه تن همچو خورشیدی

اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی

گدازان بایدت بودن چو قرص ماه اگر خواهی

که از خورشید خورشیدان تو را باشد پذیرایی

اگر دلگیر شد خانه نه پاگیر است برجه رو

وگر نازک دلی منشین بر گیجان سودایی

گهی سودای فاسد بین زمانی فاسد سودا

گهی گم شو از این هر دو اگر همخرقه مایی

به ترک ترک اولیتر سیه رویان هندو را

که ترکان راست جانبازی و هندو راست لالایی

منم باری بحمدالله غلام ترک همچون مه

که مه رویان گردونی از او دارند زیبایی

دهان عشق می‌خندد که نامش ترک گفتم من

خود این او می‌دمد در ما که ما ناییم و او نایی

چه نالد نای بیچاره جز آنک دردمد نایی

ببین نی‌های اشکسته به گورستان چو می‌آیی

بمانده از دم نایی نه جان مانده نه گویایی

زبان حالشان گوید که رفت از ما من و مایی

هلا بس کن هلا بس کن منه هیزم بر این آتش

که می‌ترسم که این آتش بگیرد راه بالایی



تاریخ : پنجشنبه 1 بهمن 1394 | 01:11 ب.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

تعداد کل صفحات : 37 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • جعبه جادویی
  • فروش بک لینک انبوه
  • ضایعات