تبلیغات
بهترین شعرهای انتخابی من - مطالب ابر باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد
باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد
تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد

بابا که رفت دختر خود را بغل کند
بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد

صف بسته بود جمع ملائک در انتظار
پرده کنار رفت و تماشا شروع شد

کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد
جشن و  سرور عالم بالا شروع شد

چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن
لبخندهای ام ابیها شروع شد

تا سالها برای پدر، مادری کند
همراه او بماند و پیغمبری کند

تا عشق را نفس بکشد در هوای او
بابا برای او شود و او برای او

هی دور او بچرخد و پروانه ای شود
دستش برای موی پدر شانه ای شود

خیره شود به صورت او تا به ماه خود-
بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود

تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش
آئینه ای مقابل شکل و شمایلش

تا سالها همین بشود ماجرای او:
بابا برای او شود و او برای او
***
بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد
احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد

خورشید او غروب خودش را بغل گرفت
یخ بست قلب عالم  و گرما تمام شد

آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد
آئین مهربانی دنیا تمام شد

تنها بهانه بود برای وجود او
راهی شد و بهانه ی  زهرا تمام شد

این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در
باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!

مشعل گرفته است که آتش به پا کند
یا با طناب دست شما را جدا کند

شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...
از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!

یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها
نامش نیفتد از دهنت تا به انتها

یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است
یعنی به او نشان بده تنها نمانده است

اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!
تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!

اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!
آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!

دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها
بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!
هی دست مشت کرده به دیوار می زند

حق دارد او که طاقت این روز را نداشت
روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت

روزی که از صدای غمت شهر خسته شد
روزی که چشمهای تو یکباره بسته شد

روزی که زخمهای عمیقت دوا نداشت
روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت

ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود
ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود

توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد
خون گریه های عالم بالا شروع شد...
حسن اسحاقی
با چشم های نیمه بازت گاه گاهی
چشمان خیس و خسته ام را کن نگاهی

وقتی تنور خانه روشن شد برایت
گفتم خدا را شکر کم کم رو براهی

دستاس را چرخاندی اما رنگ خون شد
دستاس فهمید از نگاهت بی گناهی

از بس به پای گریه هایت آب رفتی
چیزی نمانده از وجودت مثل کاهی

پهلو به پهلو می شوی و می چکد خون
از زخم های پیکرت خواهی نخواهی

از درد شانه ، شانه می افتد ز دستت
خون می نشیند کنج لبهایت ز آهی

در خواب بودی چادرت را باز کردم
شاید ببینم چهره ات را در پگاهی

دیدم که پائین تر ز چشمان تو پیداست
زخم عمیق پنج انگشت سیاهی

این چند شب از سرنوشتم روضه خواندی
از سر گذشتم از جدایی بی پناهی

گفتی غروبی شعله می پیچد به بالم
گفتی که می سوزم میان خیمه گاهی

در حلقه ی نامحرمان و نیزه داران
هرجا که می گردم ندارم تکیه گاهی
حسن لطفی

نای نفس کشیدن و رعنا شدن نداشت
سرو علی دگر کمر پا شدن نداشت

این بر همه طبیب ، ز خود دست شسته بود
کی گفته او توان مسیحا شدن نداشت

آب از سرش گذشته ، علی را خبر کنید
کوثر که میل راهی دریا شدن نداشت

پیچیده است اگر، کمرش درد می کند
او هیچ گاه قصد معما شدن نداشت

اامروز کار خانه خود را تمام کرد
گویا که قصد عازم فردا شدن نداشت

حتی حسین آب ز دستش گرفت و خورد
گویا خبر ز راهی گرما شدن نداشت

می شست رخت خویش ، ولی طول می کشید
چون دست لاغرش رمق واشدن نداشت

اسماء کمی خلاصه بینداز بسترش
تصویر فاطمه که غم جا شدن نداشت

می خواست دختر پدر خویشتن شود
گویا که میل حضرت زهرا شدن نداشت

با قصد قربت از پسرانش برید دل
هرچند قصد قربت مولا شدن نداشت
محمد سهرابی

ادامه مطلب برچسب ها: باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد،

تاریخ : دوشنبه 11 فروردین 1393 | 11:51 ق.ظ | نویسنده : محمدرضا علی پور ایوری | نظرات

  • جعبه جادویی
  • فروش بک لینک انبوه
  • ضایعات